در دوران بـــرزخی ...


























در دوران بـــرزخی ...

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


 
 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید 

http://s8.picofile.com/file/8302830376/MASRAFKONANDEYE_RAW8NGARD8NHAA_6.JPG تا به حال نام"اکستاسی" را شنیده‌اید؟ احتمالا در بین دوستان شما کسانی هستند که اسم این ماده را شنیده‌اند یا آن را مصرف کرده‌اند؟! اکستاسی در قالب قرص‌های شادی‌بخش به "طاعون خفته عصر ما" تبدیل ‌شده است.

-
به گزارش میگنا دکتر حسین ابراهیمی‌مقدم، روان‌شناس در گفت‌وگو با شفقنا زندگی با بیان اینکه اکستاسی که MDMA نیز نامیده می‌شود، داروهای مهمانی یا داروی باشگاهی رایج است که فرمول شیمیایی آن با آمفتامین‌ها که محرکند و هم با مسکالین که توهم‌زاست، شباهت‌هایی دارد، اظهار داشته: «در ایران این قرص را با نام‌های مختلفی می‌ شناسند، از جمله
اکستیسی، اکستاسی، اکستازی، XTC، E، EX، X، قرص شادی، قرص عشق، قرص نشئه، بمب شادی، سوپر من، مرسدس، استار، جت و... این ماده به صورت قرص‌های خوراکی و جویدنی، کپسول و مواد تدخینی و تزریقی موجود است که البته متداول‌ترین شکل آن به صورت قرص است.مصرف اکستیسی در مصرف‌کنندگان باعث ایجاد نیروی محرکه در آنها می‌شود و پس از مصرف فرد به‌طور ناگهانی به سمت انرژی زیاد می‌رود. این قرص به عنوان توهم‌زای ملایم، مصرف‌کننده را از واقعیت دور می‌کند. از این رو به نظر می‌رسد که ترکیب این دو (ایجاد انرژی و توهم‌)، مصرف‌کنندگان را تا حدی از بازداری‌ها و آگاهی‌ از نتایج احتمالی رفتار خطرناک مانند رفتار جنسی بدون استفاده از کاندوم آزاد کند.»
وی در ادامه اظهار داشت: «از اکستیسی نخست در دهه 1970 به صورت قانونی استفاده می‌شود و حتی پزشکان آن را برای کمک به درمان تجویز می‌کردند. این دارو در دهه 1980، بخشی از صحنه داروی تفریحی و خلاف قانون شده بود. امروزه هم تلاش می‌شود تا پژوهش‌ها در جهت استفاده‌های دارویی MDMA هدایت شود، اما مقاومت‌های زیادی وجود دارد. همان‌گونه که برای تحقیق در استفاده‌های پزشکی ماری‌جوانا وجود دارد در حالی که جر و بحث ادامه دارد به نظر می‌رسد که محبوبیت مصرف این داروی مهمانی یا باشگاهی، در میان دانش‌آموزان دبیرستانی و دانشجویان دوره لیسانس در حال افزایش است.»
اکستیسی، با کاهش سروتونین به کارکرد حافظه فعال آسیب می‌رساند
وی با اشاره به اینکه مصرف این داروی باشگاهی می‌تواند باعث بروز اضطراب در مصرف‌کننده شود، افزود: «اکستیسی به معنای زندگی کردن در مرز بوده و علت آن تا اندازه‌ای خطرهای شناخته‌شده و چندخطر بالقوه برای آن است. نتایج آزمایش روی جانداران آزمایشگاهی مانند موش نشان می‌دهد که MDMA (اکستیسی) می‌تواند اضطراب را افزایش دهد. همچنین باعث کاهش فعالیت ناقل‌های عصبی سروتونین و دوپامین شود. درحالی که کاهش سروتونین به کارکرد حافظه فعال آسیب می‌رساند و باعث بروز مشکلاتی در خوردن، خوابیدن و خلق و خوی فرد می‌شود. بعضی پژوهشگران نیز نگرانند که حتی مصرف‌کنندگان اتفاقی این دارو، خود را در معرض مشکلاتی مربوط به کاهش سروتونین و دوپامین قرار بدهند. از این رو هرگوه تغییر ناگهانی در افکار، احساس، کلام و حتی اشتها و خواب جوانانی که اقدام به مصرف قرص‌های (اکستازی) می‌کنند را باید به عنوان یک زنگ خطر جدی قلمداد کرد.»
مصرف مکرر ماری‌جوانا باعث ایجاد وابستگی در فرد می‌شود
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد در ادامه گفت‌وگو اشاره‌ای به تعریف داروی توهم‌زاها داشت و گفت: «داروهای توهم‌زا را به این علت توهم‌زا می‌نامند که بدون محرک بیرونی، باعث ایجاد احساس‌ها و ادراک‌هایی در مصرف‌کننده می‌شود. مصرف مواد روانگردان توهم‌زا ممکن است باعث بروز آثار دیگری مانند آرمیدگی، شنگولی یا در برخی موارد وحشت‌زدگی در مصرف‌کننده شود. ماری جوانا هم جزو مواد روانگردان توهم‌زا محسوب می‌شود که از گیاه شاهدانه که به صورت خودرو و در مناطق زیادی از جهان می‌روید به دست می‌آید و از آنجا که مصرف آن باعث آرمیدگی در برخی از مردم می‌شود، مصرف‌کننده این احساس را دارد که مصرف آن روحیه او را بالا می‌برد و توهمات خفیفی را هم به وجود می‌آورد.»
وی با اشاره به اینکه گرایش به سمت استفاده از ماری‌جوانا و اعتیاد به آن در دنیای امروز شیوع فراوانی یافته و در اغلب موارد نخستین گزینه برای افرادی است که استفاده از مواد مخدر را تجربه می‌کنند، بیان کرد: «درتصور عوام ماری جوانا یک ماده بی‌خطر گیاهی است و استفاده از آن ضرری برای انسان ندارد در صورتی که بیش از 400 نوع ماده شیمیایی خطرناک در آن دیده شده.
مصرف مکرر ماری‌جوانا اعتیادآور بوده و باعث ایجاد وابستگی در فرد می‌شود. این وابستگی با علائمی از قبیل وسوسه‌های شدید برای مصرف بیشتر، بی‌حوصلگی، بی‌خوابی، زودرنجی، استرس در فرد مشخص می‌شود. نتایج پژوهش‌های انجام‌شده نشان می‌دهد افرادی که به استفاده از ماری‌جوانا معتاد شده‌اند در برابر فقدان این ماده مخدر دچار عصبانیت، خشونت و اعمال خلافکارانه شده و در نهایت به مواد مورد نیاز خود دسترسی پیدا می‌کنند. با بررسی‌های انجام‌شده توسط موسسه بین‌المللی سوء ‌مصرف مواد اثری که ماری‌جوانا بر هر فردی دارد به میزان استفاده، میزان ماده موثر و درجه خلوص آن بستگی دارد.»
ماری‌جوانا حافظه کوتاه‌مدت را تضعیف و یادگیری را کند می‌کند
واکنش‌های روانپریشی در مصرف‌کنندگان ماری‌جوانا
ابراهیمی‌مقدم همچنین در ادامه افزود: «ماده توهم‌زای عمده در ماری جوانا دلتا- 9 - تتراهیدروکانابینول یا THC است که در ساقه و برگ‌های شاهدانه یافت می‌شود اما
ماده یادشده در رزین بسیار غلیظ شده است و مواد روانگردان حشیش یا بنک از رزین به دست می‌آیند که قوی‌تر از ماری‌جواناست.»
به گفته این روانشناس در قرن نوزدهم، ماری‌جوانا به آن اندازه که امروزه آسپیرین برای سردردها و دردهای جزئی مصرف می‌شود مورد استفاده قرار می‌گرفت و مردها می‌توانستند ماری‌جوانا را بدون نسخه از داروخانه بخرند اما در حال حاضر، هم مصرف ماری‌جوانا و داشتن آن در بیشتر ایالت‌ها غیرقانونی است.
وی غیرقانونی بودن ماری‌جوانا را چندین خطر بهداشتی دانست و گفت: «مصرف این ماده روانگردان به هماهنگی ادراکی-حرکتی آسیب می‌رساند، حافظه کوتاه‌مدت را تضعیف و یادگیری را کند می‌کند. علاوه بر این، با آنکه مصرف آن در بسیاری از مردم باعث بروز تغییرات خلقی می‌شود ولی مواردی از اضطراب و آشفتگی پریشان‌کننده و گزارش‌هایی از واکنش‌های روانپریشی نیز در مصرف‌کنندگان دیده شده است.»
به گفته ابراهیمی‌مقدم
برخی از مصرف‌کنندگان هم اظهار می‌کنند که ماری‌جوانا به آنها کمک می‌کند تا اجتماعی شوند. سرخوشی متوسط تا شدید با گزارش‌هایی از ادراک تیزبینانه افزایش خودپیشی فکر خلاق و همسویی با دیگران ارتباط دارد. به نظر می‌رسد که با مصرف آن، زمان کند شده باشد و ممکن است آهنگ معینی که چند دقیقه است، چنان به نظر برسد که یک ساعت طول کشیده است. آگاهی از احساس‌های بدنی مانند ضربان قلب افزایش می‌یابد. همچنین مصرف‌کنندگان ماری‌جوانا گزارش می‌دهند سرخوشی شدید باعث گم‌گشتگی می‌شود. درصورتی که مصرف ماری‌جوانا باعث ایجاد شنگولی شود ممکن است فقدان هویت شخصی به عنوان هماهنگی با جهان تعبیر شود اما مصرف‌کنندگانی که گم‌گشتگی را تهدیدکننده می‌دانند و می‌ترسند که هویت خود را دوباره به دست نیاورند، افزایش ضربان قلب و افزایش آگاهی از احساس‌های بدنی‌شان منجر می‌شود که از کنترل خارج شدن قلبشان بترسند.
"ال‌اس‌دی" باعث از دست‌دادن قدرت تشخیص می‌شود
طیف مواد توهم‌زا بسیار وسیع است و محدود به یکی دو موردی که اشاره شد، نمی‌شود. این مواد مخدر توهم‌زا به طریق شیمیایی و در آزمایشگاه یا از قارچ‌ها استخراج می‌شوند؛ LSD یا اسید لیزرجیک دی اتیل آمید نیز از دیگر توهم‌زای مصنوعی به شمار می‌رود.
مصرف‌کنندگان این ماده، ادعا می‌کنند که اسید لیزرجیک دی‌اتیل‌آمید هوشیاری را گسترش می‌دهد و دنیای تازه‌ای را به روی آنها باز می‌کند و وقتی ال‌اس‌دی مصرف می‌کنند به بینش‌های بزرگی دست می‌یابند اما هنگامی که اثرش از بین می‌رود نمی‌توانند آنها را به یاد بیاورند.
دکتر ابراهیمی‌مقدم با بیان اینکه ال‌سی‌دی، دارویی است که احساس شخص را نسبت به جایی که در آن است مختل می‌کند و اگر زیاد مصرف شود باعث ایجاد توهم می‌شود، اظهار داشت: «
وخیم‌ترین پیامد ال‌سی‌دی را از دست‌دادن قدرت تشخیص واقعیت است دگرگونی هوشیاری که در اثر مصرف ال‌سی‌دی ایجاد می‌شود، ممکن است به رفتاری بسیار غیرمنطقی و همراه با گم‌گشتگی، یا گهگاه به حالتی از وحشت‌زدگی منجر شود که طی آن قربانی احساس کند نمی‌تواند اعمال یا افکار خود را کنترل کند. بوده‌اند کسانی که در این حالت از مکان‌های بلند به پایین پریده و مرده‌اند. مصرف‌کنندگان LSD علائم روانپریشی‌های نسبتا درارمدت مانند اسکیزوفرنی یا افسردگی‌های شدید را نشان می‌دهند.»
مصرف مرتب توهم‌زاها ممکن است به تحمل و وابستگی روانی منجر شود
به گفته ابراهیمی‌مقدم از دیگر پیامدهای مصرف ال‌سی‌دی، بازگشت به گذشته است؛ ادراک‌های تحریف‌شده یا توهماتی که سیر و سیاحت ال‌اس‌دی را تقلید می‌کنند. انجمن روانپزشکی آمریکا به زبان فنی، بازگشت به گذشته را اختلال ادراک ادامه‌دار توهم‌زا HPPD نامیده است. بنابر اظهارات این انجمن، توضیح روانشناختی بازگشت به گذشته این است: اشخاصی که به‌طور مرتب ال‌سی‌دی مصرف می‌کنند به احتمال زیاد پروازهای خیال‌بافی را ممکن می‌سازند. نتایج پژوهش‌ها روی 38 فرد مبتلا به اختلال ادراک ادامه‌دار توهم‌زا HPPD نشان می‌دهد که دنبال کردن مصرف‌کنندگان PCD به صورت داروی بی‌حس کننده و آرام‌بخش گسترش یافته و به نام‌های خیابانی گرد پریان، اوزون، خل و چل و سوخت راکب رفته شناخته می‌شود.»
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد در پایان با اشاره به اینکه اصطلاحات خیابانی مفصل‌های کشنده و خبرچین بلورین نیز اشاره به PCD مخلوط با ماری جوانا دارد، گفت: «مصرف مرتب توهم‌زاها ممکن است به تحمل و وابستگی روانی منجر شود با این حال هنوز مشخص نیست که وابستگی فیزیولوژیک ایجاد می‌کند یا نه. ولی مصرف دوزهای بالا می‌تواند هماهنگی حرکتی بدن را تضعیف و قضاوت را مختل کند و باعث تغییر خلق و خو و بروز توهمات ترسناک و هذیان شود.»

تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 96/5/16ساعت 3:44 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  


 
  تمسخر بیماران روانی ، روانپزشکان، روانشناسان و مشاوران در ... 


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید 
تمسخر بیماران روانی و تخریب روانپزشکان، روانشناسان و مشاوران در برنامه «دورهمی»!

در آخرین شب تابستانی تیرماه مردم و خانواده‌های ایرانی پای برنامه دورهمی مهران مدیری نشستند تا احتمالا لختی بیاسایند و پای نمایش‌های طنز برنامه لبخندی به لبانشان بنشیند.

شب گذشته (31 تیر 1396) برنامه طنز دورهمی موضوع خود را به مشورت و مراکز مشاوره اختصاص داد.
به گزارش میگنا دکتر مجتبی ارحام‌صدر - روانپزشک، طی یادداشتی اعتراضی نسبت به این برنامه در روزنامه شرق نوشت: در آخرین شب تابستانی تیرماه مردم و خانواده‌های ایرانی پای برنامه دورهمی مهران مدیری نشستند تا احتمالا لختی بیاسایند و پای نمایش‌های طنز برنامه لبخندی به لبانشان بنشیند.  اما این «دورهمی» از جنس دیگری بود و بابی را در رسانه ملی فتح کرد که تاکنون سابقه نداشته است.
  در حضور تماشاگران برنامه و در مقابل چشم مردم، سازندگان و بازیگرانی که احتمالا قصد نقد عملکرد روان‌پزشکان و روان‌شناسان را داشتند،
شروع به تمسخر و استهزای علائم بیماری‌های جدی و سخت روان‌پزشکی کردند و با ذکر نام علمی و لاتین بیماری‌ها به صورت نمادین به بیماران روان‌پزشکی خندیدند! 
مهران مدیری، مجری و سازنده برنامه، هم از کنار گود برنامه سریال نه‌چندان زیبای تمسخر بیماری یک عده انسان بی‌گناه را تکمیل می‌کرد و دم‌به‌دم آتشی می‌داد که معلوم نیست چه چیزی را نخواهد سوزاند!
گذشته نه‌چندان‌دور: در سال‌های اخیر افکار عمومی ما با طنزپردازی‌های آقای مدیری که گهگاه جنجالی هم می‌شود غریبه نیست. 
ایشان که نبض زمانه را خوب می‌شناسد و سمت وزیدن باد را خوب می‌فهمد، گاهی به تحصن نمایندگان مملکت و گاهی به عملکرد سیاست‌مردان خوشنام کشور‌ گیر می‌دهد و به‌این‌ترتیب مایه و ماده طنز برای خودش فراهم می‌آورد.  مدیری یک سریال کامل و درسته هم در نقد و هجو پزشکان و پزشکی مملکت ساخت و تا مراحل آخر آن را پیش برد و تقریبا هرچه بود و نبود گفت.
اما این برنامه از جنس دیگری بود؛ هنوز هم معتقدم سریال‌سازی در نقد پزشکان اشکالی ندارد، اگرچه تخریب جای نقد را در آن گرفته باشد، اما تمسخر بیماری و علائم بیماران مظلوم روان‌پزشکی هیچ توجیهی ندارد، مگر اینکه احتمال بدهیم عده‌ای دارند با مستمسک قراردادن نشانه‌ها و اسم بیماری‌های روان آدمی، برنامه طنز می‌سازند و با درد بیماران کاسبی می‌کنند.
نکته نگران‌کننده همین‌جاست که جای نقد پزشک و روان‌پزشک و روان‌شناس با لودگی در مورد نشانگان و رنج و درد بیمار روان‌پزشکی عوض شود.
نمونه‌های مشابه: خوشبختانه در جهانی زندگی می‌کنیم که نمونه و مشابه برای هرچیزی زیاد است. کارگردانان زیادی به سراغ پرداخت طنز از آموزه‌های روان‌شناختی رفته‌اند. حتی بسیار نویسنده و هنرمند و فیلم‌ساز داریم که مستقیما سروقت بیماری روان‌پزشکی و نشانه‌های آن رفته‌اند، اما هوشیار بوده‌اند تا در دام مسخره‌کردن بیماران روان‌پزشکی نیفتند. نویسندگانی مثل ساعدی، مرتضاییان آبکنار و آیدا مرادی‌آهنی در ایران و خارجیانی چون سالینجر، وونه‌گات، بکت، کامو و کارور همگی از گرفتاری‌های روان انسان محترمانه گفته‌اند و نوشته‌اند بدون اینکه برچسب بیماری روانی به پیشانی کسی بزنند. 
چه کسی است که نوشته‌ها و ساخته‌های وودی آلن را فارغ از دغدغه‌های روان‌شناختی بداند، درحالی‌که او هم طنزپرداز است، اما همواره مرز مشخصی دارد بین نقد درمانگر و استهزای بیمار و بیماری. برادران کوئن در اکثر فیلم‌هایشان شخصیت‌های گرفتار بیماری روان‌پزشکی را نمایش می‌دهند، ولی آیا چون طنزپرداز ما به دام ریشخند بیماری و رنج دیگری می‌رفتند؟
بازی خطرناک با اخلاق و سلامت عمومی: در زمانه‌ای که بیش از هر زمان دیگری احتیاج به ارتقای شاخصه‌های اخلاق عمومی و سلامت روان داریم، برنامه‌ای زنده روی آنتن می‌رود که در آن علنا بیماران روان‌پزشکی دست انداخته می‌شوند و دورهمی به آنها و رنج و دردشان می‌خندد!
این‌چنین نشان بیماری را بر پیشانی تعدادی انسان بی‌گناه‌زدن چه پیامی به جامعه می‌دهد؟
در کارزاری که متخصصان سلامت روان، اعم از روان‌پزشک و روان‌شناس و مشاور در مبارزه با بیماری‌ها و مشکلات روان‌شناختی جامعه دارند،
یکی از موانع همیشگی برای مراجعه و طرح مشکل، ترس و نفرت بیماران از انگ و استیگمای بیماری روان‌پزشکی است. نام و شهرتی که به اسم بیماری روانی مطرح می‌شود همیشه مانعی است که انسان گرفتار را از آغوش درمانگران دور می‌کند و به کنج تنهایی دردآورش سوق می‌دهد. بنابراین مبارزه با انگ بیماری همواره در دستور کار دست‌اندرکاران سلامت روان جوامع قرار دارد.
در چنین شرایطی شاهدیم که مدیری و تیمش چنین ناشیانه و توهین‌آمیز به سراغ علائم و نشانه‌ها و نام چند بیماری نادر روانی می‌روند و با آنها دستمایه طنز می‌سازند! آیا این برنامه و این نگرش درست در مسیر خلاف سیاست‌های سلامت عمومی نیست؟!
مشاهده فیلم : اینجا
لینک کامل برنامه


تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 96/5/15ساعت 2:25 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

   پس بگو حاج رضا بآبآی مرضیه! ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  


http://s9.picofile.com/file/8302605434/DOXTARE_HAMS8YEH_1.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302605634/DOXTARE_HAMS8YEH_3.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302605742/DOXTARE_HAMS8YEH_2.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302605850/DOXTARE_HAMS8YEH_4.jpg

    وسط حیاط نشسته بودم وُ چایی میخوردم یهو در حیاط باز شد ننه-ام با یک زنبیل پر از میوه گریان اومد تو. ترسیدم ... ها ننه چی شده؟ وسط هق هق-اش گفت «نشستی چایی میخوری دنیا را اب ببره» ...! پریدم تو حرفش! «حالا میگی چی شده ... یا نه »!؟ با گریه گفت «بیچاره حاج رضا فوت کرده». گفتم «آخیش راست میگی ..کی مرده»؟ «میگه همین نیم ساعت پیش »... فهمیدم هوا پسه چایی ام را هورت کشیدم وُ گفتم «خدا بیامرزدش ! حالا حاج رضا کی هست»؟ یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت وُ گفت «حاج رضا شوهر زبیده خانم. دوست قدیمی خودم». دوباره گفتم «آخ آخ بیچاره در عرض نیم ساعت بیوه شد»! تو همین فاصله ننه ام میوه ها را ریخت تو حوض وُ گفت «آره خدا نصیب گرگ بیابون نکنه»! گفتم «اه گرگ مش رضا را خورده»؟! «حالا کدوم زبیده خانمو میگی». کف دستش رو گذاشت زیر چونه-اش وُ گفت «وُُوُی مگه چند تا زبیده خانوم داریم»؟ گفتم «نمیدونم». «زبیده خانم مادر حمید! که رفته سربازی». دوباره گفتم «بیچاره حالا خدمت سربازی کوفتش میشه». گفت «آره بدبخت. حالا خدا کنه جاندرما ! بزارن بیاد خونه برا سوم وُ هفت ِ عزاداری باباش»!!!! گفتم «ننه جاندرما نه!! ژاندارما». گفت «حالا تو ملا غلطی نشو خودوم میدونم، همون (جاندارما ). گفتم «حالا هر خری مهم نیست! اما آخرش نفهمیدم حاج رضا کیه»؟ گفتش «ای خدا از دست تو! حاج رضا بابای مرضیه که پارسال دیپلم خیاطی گرفت». پرسیدم «حاج رضا ! با این سنش تازه پارسال دیپلم گرفت»؟! جواب داد «تو مغزت زیاد آفتاب خورده چرا چرت وُ پرت میگی!! خوده مرضیه رو میگم». پرسیدم «همون مرضیه که تو خیاطی اقا شهاب کار میکنه»!؟ با کله اش حرفمو تایید کرد. «همون مرضیه که همیشه دامن آبی وُ صندل پاش میکنه»؟ گفت «الهی خیر ببینی ننه یک چایی هم برا من بریز زبانم خشک شده، آره همون مرضیه». پرسیدم «اه!! ... همون مرضیه که شبا بالای پشت بوم مینشست وُ درس میخوند، تا اخرش بعد از3 سال دیپلم گرفت»؟ در حالیکه کم کم چشمهایش داشت به سمت من خیره میشد با لحنی اعتراضی گفت «آره همون مرضیه» ... گفتم «آخ آخ همون مرضیه که همیشه میخنده خیلی هم مهربونه»! با مشت گره کرده میزنه تو سینه اش!!! «بمیرم ! ننه مرده ... آره همون مرضیه». در حالیکه دستش ارام داشت میرفت سمت دسته جارو ، گفتم «همون مرضیه که یک کمی هم شیطونه وُ خیلی هم خوش خنده-ست وُ هویج بستنی هم خیلی دوست داره». دسته جارو را برداشت گفت «آره ننه مرده!! همون خودشه».
چایی را دادم دستش و گفتم «خوب ننه از اول بگو حاج رضا بابای مرضیه، حالا میدونم چه کسی مرده، حالا من چطوری به مرضیه تسلیت بگم»؟؟! ...
ای خدا دلم گرفت بیچاره مرضیه!! بهتره برم جلوی خیاطی آقا شهاب تا دیر نشده بهش بهش بگم چقدر در غمش شریکم ...

تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی    

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 96/5/14ساعت 2:18 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 روش برخورد با مردم   

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

http://s9.picofile.com/file/8302561150/EM8M_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_2.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302560876/EMAAM_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_3.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302564018/EM8M_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_6.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302564168/EM8M_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_4.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302564476/EM8M_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_5.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302564792/EM8M_REZAA_M3L8D_TO_SYEH_1.jpg

 

     مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه تعالى علیه ، کتاب رجال :
در یکى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا علیه السلام در منزل آن حضرت گرد یکدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز که از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیّت هاى ارزنده بود، در جمع ایشان حضور داشت .
هنگامى که آنان مشغول صحبت و مذاکره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام علیه السلام ، به یونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هیچ گونه عکس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن که به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر علیه یونس ، به سخن چینى و ناسزاگوئى آغاز کردند.
و در این بین حضرت رضا علیه السلام سر مبارک خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود؛ و نیز عکس العملى ننمود تا آن که بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.
یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
یاابن رسول اللّه ! من فدایت گردم ، با چنین افرادى من معاشرت دارم ، در حالى که نمى دانستم درباره من چنین خواهند گفت ؛ و چنین نسبت هائى را به من مى دهند.
امام رضا علیه السلام با ملاطفت ، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى یونس ! غمگین مباش ، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبت ها اهمیّتى ندارد، زمانى که امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
اى یونس ! سعى کن ، همیشه با مردم به مقدار کمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بیان نمائى .
و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى که نمى فهمند و درک نمى کنند، خوددارى کن .
اى یونس ! هنگامى که تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند که سنگ یا کلوخى در دست تو است ؛ و یا آن که سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند که درّ گرانبهائى در دست دارى ، چنین گفتارى چه تاءثیرى در اعتقادات و افکار تو خواهد داشت ؟
و آیا از چنین افکار و گفتار مردم ، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!
یونس با فرمایشات حضرت آرامش یافت و اظهار داشت : خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیّتى برایم ندارد.
امام رضا علیه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
اى یونس ، بنابر این چنانچه راه صحیح را شناخته ، همچنین حقیقت را درک کرده باشى ؛ و نیز امامت از تو راضى باشد، نباید افکار و گفتار مردم در روحیّه ، اعتقادات و افکار تو کمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند.

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 96/5/13ساعت 5:29 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 عـِلم غیب داری که هر جفایی عین بلاست؟! ...

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

http://s8.picofile.com/file/8302476242/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_8.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302476400/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_7.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302476568/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_6.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302476800/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_4.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302476934/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_5.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302477134/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_2.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302477592/HAR_CHE_AZ_DUST_RASAD_N3KUST_3.jpg

   نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی بطورباورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشد. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه در حالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندی فاصله دارد. شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند .میخواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش بر حَسَب ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و نابود شود، مرد به سرعت قلم مویی رابرداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد. نقاش که این صحنه را دید باسرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن مرد را بزند. اما آن مرد تمام جریان را که شاهدش بود را برایش تعریف کرد که چگونه در حال سقوط بود.
 براستی گاهی آینده مان را بسیار زیبا ترسیم میکنیم، اما گویا خالق هستی میبیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای مارا خراب میکند. گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت میشویم ، اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم:
«خالق هستی همیشه بهترین ها را برایمان مهیا کرده است».

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 96/5/12ساعت 4:23 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 رسانه میلی وَ واقعیتهای ونزوئلا ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

http://s9.picofile.com/file/8302405168/NAFT_JANGE_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302405400/DOZD8NE_BOZORG_RAHAA_1.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302405568/TAWAR_ROM_MOB8REZEH_BAA_2.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302405768/AFZ8YESHE_HOQUQ_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302405918/TAWAR_ROM_MOB8REZEH_BAA_.jpg

http://s8.picofile.com/file/8302406426/AFZ8YESHE_HOQUQ_2.jpg

 

وبلاگ  دانشمندی، رضا ، خبرآنلاین :
 شوربختانه نزدیک به دو ماه است که مردم ونزوئلا، بیش از پیش، درگیر بحران و آشوب‌های خیابانی هستند. اما صداوسیما، سکوت اختیار کرده و تمایلی به انعکاس اخبار این کشور و واکاوی این بحران ندارد. اگر هم خبری از ونزوئلا منتشر شود، رویکرد قالبِ آن «مداخل? خارجی» است. کافی است «ونزوئلا» را در وب‌سایت خبرگزاری صداوسیما جستجو کنید، با چنین تیترهایی مواجه می‌شوید: ونزوئلا قطعنامه سازمان کشورهای آمریکایی را به رسمیت نمی‌شناسد / برگزاری شب احیا در کاراکاس / تظاهرات در مکزیک علیه دخالت خارجی در امور ونزوئلا / مادورو تغییر سیاست آمریکا در قبال کوبا را محکوم کرد / حقوق بشر و باز هم رویکرد دوگانه آمریکا! / انتقاد مورالس از دخالت آمریکا در امور داخلی ونزوئلا / ماه مبارک رمضان در ونزوئلا / مراسم گرامیداشت ارتحال امام خمینی(ره) درجهان / هواپیمایی یونایتد ایرلاینز پرواز به ونزوئلا را متوقف می‌کند / ونزوئلا از سازمان کشورهای آمریکایی خارج می شود / ارزش پول ملی ونزوئلا نزدیک به 65 درصد سقوط کرد ...
 اگر فکری برای مشکلات نظام اقتصادی کشور نشود، ممکن است امروز ونزوئلا، فردای ما باشد و با توجه به وجوه تشابه دو کشور (به‌ویژه اقتصاد نفتی)، کمتر رویدادی به این وضوح می‌تواند برای جامع? ما مای? عبرت‌ شود. پیش از وقوع آنچه اقتصاددانان «ونزوئلایی ‎شدن اقتصاد ایران» می‌نامند، باید به جامعه آگاهی‌ بخشید تا با دولت در اِعمال اصلاحات لازم همراه شود.
 رسان? ملی نیز اگر خواهان رشد و بلوغ مردم و جلوگیری از بروز مشکلات احتمالی است، باید به‌جای سکوت و تغافل و یا کتمان علل واقعی بحران ونزوئلا، به تببین منصفانه و واقع‌بینان? آن بپردازد. شایسته است علاوه بر انعکاس اخبار این آشوب‌ها در بخش‌های مختلف خبری، در برنامه‌های تحلیلی مانند گفتگوی ویژ? خبری (شبک? دو)، از عُقلای اقتصاددان و باورمند به علم اقتصاد دعوت شود تا برای مردم توضیح دهند که چرا اکنون ونزوئلا در چنین شرایطی قرار گرفته است؛
آیا آنچه امروز در خیابان‌های ونزوئلا رخ می‌دهد صرفاً حاصل بدخواهی و توطئ? آمریکاست یا معلول سیاست‌های نادرستِ اقتصادی و فساد گسترد? اداری است(سطح کلان)؟
رئیس جمهور مادورو که خواهان تغییر قانون اساسی ونزوئلا است، کیست و چگونه مدارج قدرت را طی کرده و با کدام پیشینه و دانش، مدیریت جامعه را بر عهده گرفته است(سطح خُرد)؟
چرا کشوری که دارای بیشترین ذخایر نفتی اثبات‌شده جهان است، دچار «بحرانِ نان» شده و مبتلا به تورم 500 (و به روایتی 700) درصدی است؟

بی‌شک رنج انسان‌ها در ونزوئلا، اندوه‌ناک است، اما می‌توان این بحران را بهانه کرد و برای مردم به شکلی عینی، فرجام سیاست‌های نادرست و عوام‌پسندان? اقتصادی را توضیح داد.
«نلسون ماندلا» گفته است: تربیت مردمان فرهیخته، روشن‌بین و آگاه، مطمئن‌ترین مسیر سلامت‌بخشی به دموکراسی است. رسان? ملی چقدر برای تربیت چنین انسان‌هایی تلاش می‌کند؟
  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 96/5/11ساعت 9:22 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 امامزاده ای که خودمون ساختیم ...   

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

  در ادوار گذشته چند نفر صیاد تصمیم گرفتند ممر معاشی از رهگذار خدعه و تزویر به دست آورند و به آن وسیله زندگانی بی دغدغه و مرفهی برای خود تحصیل و تامین نمایند، پس از مدتها تفکر و اندیشه، لوحی تهیه کرده نام یکی از فرزندان ائمه را بر آن نقر کردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبی نزدیک معبر عمومی روستائیان پاکدل در خاک کردند. آن گاه مجتمعا بر آن مزار دروغین گرد آمدند و زانوی غم در بغل گرفتند به یاد بدبختی های خود در زندگی، به خاطر امامزاده خود ساخته، گریه را سر دادند و به قول معروف «حالا گریه نکن کی بکن !» چون عابرین ساده لوح به تدریج در آنجا جمع شدند و جمعیت قابل توجهی را تشکیل دادند شیادان با شرح خواب های عجیب و غریب با آنان فهماندند که هاتف سبز پوشی در عالم رویا آنها را به این مشهد مقدس و مکان شریف هدایت فرموده و از لوح مبارکی که در دل این خاک مدفون است بشارت داده است. روستاییان پاک طینت فریب نیرنگ و تدلیس آنها را خورده به کاوش زمین پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوی آنها ثابت گردید. دیگر شک و تردیدی باقی نمی ماند که این چند نفر مردان خدا هستند و فضیلت و صلاحیت آنها ایجاب می کند که خدمت مزار را خود بر عهده گیرند. طبیعی است چون این خبر به اطراف و اکناف رسید و موضوع کشف و پیدایش امامزاده جدید دهان به دهان گشت، هر کس در هر جا بود با هر چه که از نذر و صدقه توانست بردارد به سوی مزار مکشوفه روان گردید. خلاصه کار و بار این امامزاده دیر زمانی نگذشت که بازار مزارات اطراف را کساد کرد و هر قسم و سوگند بزرگ وحتی الاجرا بر آن مزار شریف و بقیه منیف بوده است. زایران و مسافران از سر و کول یکدیگر برای زیارتش بالا میرفتند. این روال و رویه سال ها ادامه داشته و شیادان بی انصاف به جمع کردن مال و مکیدن خون روستاییان و کشاورزان بی سواد پاکدل متعصب مشغول بودند. از آنجا که گفته اند «نیزه در انبان نمی ماند» قضا را روزی یکی از شیادان از همکار و دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس بر او ظنین گردید و طلب مال کرد. شیاد مذکور منکر سرقت شد و حتی حاضر گردید برای اثبات بی گناهیش در آن مزار شریف و بقعه منیف سوگند بخورد که مالش ندزدیده است. صاحب مال چون وقاحت و بیشرمی شریکش را تا این اندازه دید بی اختیار و بر خلاف مصلحت خویش در ملا عام و با حضور کسانی که برای زیارت آمده بودند فریاد زد :«ای بیشرم، کدام سوگند؟ کدام مزار شریف؟ این امامزاده ایست که با هم ساختیم و با آن کلاه سر دیگران می گذاریم نه آنکه بتوانی کلاه سر من بگذاری !» گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان.

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 96/5/11ساعت 3:54 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

 احتمال هجوم هزاران میلیارد میکرب با اسفنج ظرفشویی ... 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

  بر اساس تحقیق جدید اسفنج ظرفشویی حاوی میکروب‌های بی‌شماری است که موجب ذات‌الریه و مننژیت می‌شوند.
به گزارش ایسنا و به نقل از ساینس، یکی از میکروب‌های اسفنج ظرفشویی Moraxella osloensis است که موجب عفونت در افراد مبتلا به سیستم ایمنی ضعیف می‌شود و علت بوی بد اسفنج ظرفشویی است.
محققان با استفاده از توالی DNAهای میکروبی از 14 اسفنج استفاده شده در آشپزخانه دریافتند جوشاندن و یا حتی قراردادن اسفنج در برابر امواج مایکروویو این میکروب‌ها را از بین نخواهد برد .
دانشمندان اظهار کردند: علت این مورد مقاومت باکتری‌های بیماری‌زا به پاکیزگی و سرعت جابجایی آنها به قسمت‌های دیگر است، دقیقا مانند آنچه در مقاومت به درمان با آنتی‌بیوتیک روی می‌دهد.
محققان با بررسی اسفنج‌ها در زیر میکروسکوپ دریافتند که در یک سانتیمتر مکعب اسفنج بیش از 1010 *5 باکتری وجود دارد که حدود هفت برابر تعداد افرادی است که بر روی زمین زندگی می‌کنند.
آنها در ادامه اظهار کردند: چنین تراکم باکتریایی فقط در مدفوع انسان و حیوانات یافت می‌شود.
البته نگران نباشید با تعویض هفته‌ای اسفنج ظرفشویی این میکروب‌ها وارد بدن شما نخواهند شد.
نتایچ این تحقیق در نشریه Scientific Reports منتشر شده است.

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 96/5/9ساعت 6:41 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

   پاچه-لیسان چه راحت بهَم نان قرض میدهند ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s3.picofile.com/file/8212499384/CH8PLUSEE_3.jpg

http://s3.picofile.com/file/8212499926/CH8PLUSEE_4.jpg

http://s6.picofile.com/file/8196696350/CH8PLUSY_2.jpeg

http://s8.picofile.com/file/8302071184/Z3R8BY_RAFTAN_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8302071350/DOZD8NE_BOZORG_RAHAA_AAFT8BEHDOZD8N_MOJ8Z8T_1.jpg

 عبد الملک بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی و هارون الرشید و امین را درک کرد. مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت به قسمی که مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تاثیر قرار می داد. بعلاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند. به سال 169 هجری به فرمان هادی خلیفه وقت، حکومت و امارت موصل را داشت ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر سعایت ساعیان از حکومت بر کنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد. چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می کردند که عبد الملک از آنان چیزی بخواهد، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبد الملک مانع از آن بود که از هر مقامی استمداد و طلب مال کند. از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفربن یحیی بن خالد برمکی معروف به «جعفر برمکی» وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست که جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد، پس نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقا در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقیدان بی نظیر زمان، اسحق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می کرد. در این اثنا پیشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر کرد و گفت : «عبدالملک بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد.» از قضا جعفر برمکی دوست صمیمی و محرمی به نام عبد الملک داشت که غالبا اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید. در این موقع به گمان آنکه این همان عبد الملک است نه عبد الملک صالح، فرمان داد او را داخل کنند. عبد الملک صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمکی چون آن پیر مرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن کرد که «میگساران جام باده بریختند و گلعذاران پشت پرده گریختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند.» جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبد الملک پنهان دارند ولی دیگر دیر شده کار از کار گذشته بود. حیران و سراسیمه بر سر و پای ایستاد و زبانش بند آمد. نمی دانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد. عبد الملک چون پریشان حالی جعفر بدید به سابقه آزاد مردی و بزرگواری که خوی و منش نیکمردان عالم است با کمال خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید پس از ساعتی اشاره کرد بساط شراب را برچینند و حضار مجلس - بجز اسحق موصلی - همه را مرخص کرد. آنگاه بر دست و پای عبد الملک بوسه زد عرض کرد :«از اینکه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم. اکنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم.» عبدالملک پس از تمهید مقدمه ای گفت :«ای ابو الفضل، می دانی که سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده خانه نشین شده ام. چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم لذا اکنون محتاج و مقروض گردیده ام. اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد، که روزگاری به من محتاج بوده اند، استمداد کنم ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو که صرفا اختصاصی به ایرانیان پاک سرشت دارد مرا وادار کرد که پیش تو آیم و راز دل بگویم، چه می دانم اگر احیانا نتوانی گره گشایی کنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد. حقیقت این است که مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم.» جعفر بدون تامل جواب داد : «قرض تو ادا گردید، دیگر چه می خواهی؟» عبدالملک صالح گفت :«اکنون که به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلک گردید. برای ادامه زندگی باید فکری بکنم زیرا تامین معاش آبرومندی برای آینده نکرده ام.» جعفر برمکی که طبعی بلند و بخشنده داشت با گشاده رویی پاسخ داد : «مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تامین گردید چه می دانم سفره گشاده داری و خوان کرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد. دیگر چه می فرمایی؟» عبد الملک گفت : «هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است.» جعفر با بی صبری جواب داد : «نه، امشب مرا به قدری شرمنده کردی که به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار کنم. ای عبدالملک، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی، من هم جعفر برمکی و از دوده ایرانیان پاک نژاد هستم. جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیکمردان ارج و مقداری قایل نیست. می دانم که سال ها خانه نشین بودی و از بیکاری و گوشه نشینی رنج می بری، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر کنم.» عبدالملک آه سوزناکی کشید و گفت :«راستش این است که پیرو سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم. آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیه ی عمر را در جوار مرقد رسول به سر برم.» جعفر گفت :«از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی.» عبد الملک سر به زیر افکند و گفت :«از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشکر می کنم و دیگر عرضی ندارم.» جعفر دست از وی بر نداشت و گفت :«از ناصیه تو چنین استنباط می کنم که آرزوی دیگری هم داری. محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است که هر چه استدعا کنم بدون شک و تردید مقرون اجابت می شود. سفره دل را کاملا باز کن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار.» عبدالملک در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدوا صلاح ندانست که آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر بر داشت و گفت :«ای پسر یحیی، خود بهتر می دانی که من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان کسی است که در محل ذات السلاسل نزدیک مصر- بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه کرد و سرش را نزد سفاح آورد. با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیر المومنین بکنم توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نکرده-ام. آرزوی من این است که چنانچه خلیفه مصلحت بداند فرزندم صالح را به دامادی سر افراز فرماید. نمی دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود.» جعفر برمکی بدون لحظه ای درنگ و تامل جواب داد : «از هم اکنون بشارت می دهم که خلیفه پسرت را حکومت مصر می دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می آورد.» دیر زمانی نگذشت که صدای اذان صبح از موذن مسجد مجاور خانه جعفر برمکی به گوش رسید و عبدالملک صالح در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترک گفت. بامدادن جعفر برمکی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری کنجکاوانه به جعفر انداخت و گفت :«از ناصیه تو پیداست که در این صبحگاهی خبر مهمی داری.» جعفر گفت :«آری امیر المومنین شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یکدیگر گفتگو داشتیم.» هارون الرشید که نسبت به عبد الملک بی مهر بود با حالت غضب گفت :«این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟» جعفر با خونسردی جواب داد :«اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند که به حق از سلاله بنی عباس است، اذعان خواهند فرمود.» آن گاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقب عبدالملک و سایر رویدادها را تفصیلا شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تاثیر بیانات جعفر قرار گرفت که بی اختیار گفت : «از عمویم عبدالملک متقی و پرهیزکار بعید به نظر می رسید که تا این اندازه سعه ی صدر و جوانمردی نشان دهد. جدا از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه کینه از وی در دل داشتم یکسره زایل گردید.» جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت :«ضمن مکالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دام قرض هایش را بپردازند.» هارون الرشید به شوخی گفت :«قطعا از کیسه خودت !» جعفر با لبخند جواب داد :«از کیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند.» هارون الرشید که جعفر برمکی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت کرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت : «چون عبد الملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است مبلغی هم برای تامین آتیه وی حواله کردم.» هارون الرشید مجددا به زبان شوخی و مطایبه گفت :«این مبلغ را حتما از کیسه شخصی بخشیدی !» جعفر جواب داد :«چون از وثوق و اعتماد کامل بر خوردار هستم لذا این مبلغ را هم از کیسه خلیفه بخشیدم.» هارون الرشید لبخندی زد و گفت :«این را هم قبول دارم به شرط آنکه دیگر گشاده بازی نکرده باشی !» جعفر عرض کرد :«امیر المومنین بهتر می دانند که عبدالملک مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می کند. آرزو داشت که واپسین سال های عمر را در جوار مرقد پیغمبر بگذراند. وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور و شکسته اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر کردم که هم اکنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است.» هارون به خود آمد و گفت :«راست گفتی، اتفاقا عبد الملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی.» جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس از قدری تامل عرض کرد :«ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم.» هارون گفت :«با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی قطعا آخرین آرزویش را هم از کیسه خلیفه بخشیدی !؟» جعفر برمکی رندانه جواب داد :«اتفاقا بخشش در این مورد بخصوص جز از کیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی از خلیفه امیر المومنین نایل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم.» هارون گفت :«ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی که آنچه از جانب من تقلیل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم، برو از هم اکنون تمشیت کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.»

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 96/5/8ساعت 5:5 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  حماقت هارون ... 

 

http://s9.picofile.com/file/8301939442/H8RUNO_R_RASH3D_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8301939776/BOHLUL_1.gif

http://s8.picofile.com/file/8301940042/ZOBEYDEH_ZANE_H8RUNO_R_RASH3D_1.jpg

 آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد، او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد. در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد، او ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود.
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیاد زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پسند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .
هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد پولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت : این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و گفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .
خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم.

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 96/5/7ساعت 12:21 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >