در دوران بـــرزخی ...


























در دوران بـــرزخی ...

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 هزینه-ی آدم بودن ... 


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

 

 

 

 

 

 

 

 کسی که درباره-ی پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصافدارند، احمق نیست،


مناعت طبع دارد.


 کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد، احمق نیست، منظم و


محترم است.


  کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را به خانه-اش راه می دهد وُ صمیمانه وُ دوستانه رفتار


میکند، احمق نیست، متواضع و مهربان است.


  کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود وَ به دروغ


نمی گوید که ندارم و گرفتارم، احمق نیست. کریم و جوانمرد است.


  کسی که از معایب وُ کاستی های دیگران، دَرمیگذرد وَ بدی-ها را نادیده می گیرد، احمق نیست؛ شریف


است.


  کسی که در مقابل بی ادبی وُ بی شخصیتی دیگران با تواضع و محترمانه صحبت می کند وَ مانند آنها


توهین وُ بَد-دهنی نمی کند، احمق نیست؛ مودب وُ باشخصیت است ...


  «انسان بودن هزینه سنگینی دارد»...

 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - شنبه 96/4/4ساعت 11:39 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

    مخالفان رئیس‌جمهور چشم خوردند!   

وبلاگ پورمحبی، فرزین ، خبرآنلاین :  

انگار همین دیروز بود که از دندان رو جگر گذاشتن آنهایی که دست کاندیدای شان از رسیدن بر خرمای نخیل کوتاه مانده بود کلی تشکر شد و بخاطر اینکه نگفتند: «رای ما را پس بده» قربون صدقه شان رفته شد. یکیش همین رسانه ملی که برای شان کلی تره خرد کرد و منتش را سر آنهایی گذاشت که به روحانی رای داده بودند و ایضا بقیه دستگاه ها ...
 البته اگر تشکر ما هم اهمیتی داشته باشد از همین تریبون دست تک تک شان را می فشاریم و از اینکه در آنموقع به قانون تمکین کردند بشدت ازشان تقدیر می کنیم. چون این روزها قانونی عمل کردن نوبره و باید کسی که خیلی به اختیار خودش نیست را حلوا حلوا کرد و بر سر گذاشت!
 اما گویا سق مان سیاه و چشم مان شور بود؛ چون چشم خوردند! 
بله، انگار همین دیروز بود، نه بابا دقیقا خود همین دیروز بود که بعضی از همان صبوران گرامی - زیر «بعضی» خودتان خط بکشید- بند دلشان یکهو پاره شد و بغض فرو خورده یک ماهه شان ترکیده شد و در این گیر و دار، دشمن عوضی گرفته شد! یعنی بجای رژیم اشغال گر به دولت مخالف با آن رژیم شعار داده شد!
حالا خدا وکیلی بگویید چه کسی با دیدن و شنیدن این صحنه ها قند تو دلش آب شد؟ اصولا پیدا کنید پرتقال فروش را ...



نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 96/4/3ساعت 5:52 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  تنهایی خــوش وَ تنهایی نـــاخــوش ؟!   

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

http://s8.picofile.com/file/8298523976/TANH8EEYE_XOSH_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298524468/TANH8EEYE_XOSH_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8298524750/ESHQ_VA_DUST_D8SHTAN_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8298525418/TANH8EEYE_N8XOSH_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298525692/TANH8EEYE_N8XOSH_2.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298526384/TANH8EEYE_N8XOSH_3.jpg

 

 تاریخ بشر را آدمیان متوسطی پر کرده‌اند که زندگی در جمع را بر انزوای فردی ترجیح داده و می‌دهند. عزلت و انزوا و قطع ارتباط با دیگران برای بیشتر مردم امری است نامطلوب و نوعی شکنجه. اما در میان خیل عظیم انسان‌ها، افرادی جمع‌گریز هم بوده‌اند که یا فاقد توانایی‌ها و مهارت‌های لازم برای زندگی با دیگران بوده‌اند و یا بنا بر دلایلی خاص، گوشه‌نشینی و عزلت را بر اختلاط با مردم ترجیح داده‌اند.

دسته اول شامل افرادی می‌شود که از سر ناچاری و انفعال تن به تنهایی می‌دهند و غالباً نیز از این وضعیت رنج می‌برند، مثل برخی از بیماران روانی دچار افسردگی. تنهایی این گروه را می‌توان «تنهایی منفی یا مخرب» نامید.

اما دسته دوم کسانی هستند که آگاهانه و هدفدار سراغ تنهایی می‌روند، چون از تنها بودن لذت می‌برند، مثل بیشتر عارفان و صوفیان. تنهایی این گروه را می‌توان «تنهایی مثبت یا سازنده» تلقی کرد.

هدف این نوشتار بررسی آثار مثبت یا منفی تنهایی در زندگی افراد معمولی و متعارفی است که در جوامع بشری زندگی می‌کنند.
 هراس از تنهایی
چرا بیشتر ما از تنهایی گریزانیم؟‌ چرا به محض اینکه تنها می‌شویم فوراً سعی می‌کنیم به هر وسیله‌ای که شده (سراغ دیگران رفتن، به آنها تلفن زدن، گوش دادن به رادیو یا تماشای تلویزیون، مطالعه کتاب یا ورود به اینترنت خود را سرگرم کنیم تا از تنهایی درآییم؟ چرا وقتی هیچ یک از این وسایل و شیوه‌ها را در اختیار نداریم، کلافه و بی‌حوصله می‌شویم؟ پاسخ همه این سؤال‌ها یک چیز است: هراس از خود. وقتی تنها می‌شویم، در واقع نزد خویشتن خویش حضور پیدا می‌کنیم و چون تصویری مثبت از خود نداریم و اساساً با خود بیگانه‌ایم، قادر به تحمل خویش نیستیم و راهی برای فرار از این وضعیت می‌جوییم.
 توجه انسان به ماهیت یگانه خود و تنهایی وجودی خویشتن و پرداختن به نهانی‌های درون خویش رفته رفته موجب آشتی او با خود می‌شود و همین امر همنشینی او با خویش را دلنشین می‌کند.
استمرار در این امر به تدریج باعث انس آدمی به خلوت و تنهایی می‌شود از همین نکته روشن می‌شود که چرا روح‌های بزرگ نه تنها هراسی از تنهایی ندارند، بلکه مشتاق آن هستند. تاریخ نیز گواهی می‌دهد که همه انسان‌های بزرگ، از انبیا گرفته تا عرفا و حکما، با تنهایی انس داشته و از بودن در حضور خویش لذت می‌برده‌اند. نکته این است که این روح‌های بزرگ، آن‌قدر خویشتن خویش را آشنا و دوست‌داشتنی می‌یافتند که نه تنها از حضور در محضر خویش ملول نمی‌شدند، بلکه چنین فرصت‌هایی را مغتنم می‌شمردند،‌ از آن استقبال می‌کردند و آن را به مجالی برای خلوت با معبود و راز و نیاز با محبوب تبدیل می‌کردند. در عوض، بیشتر ما به علت آنکه کمال و فضیلتی در خود سراغ نداریم از خود گریزانیم و تاب نشستن در محضر خویش را نداریم. اتفاقاً ترس از مرگ نیز ریشه در همین واقعیت دارد، چون مرگ وضعیتی است که با آن پیوندهای بیرونی (اجتماعی) انسان قطع می‌شود و او با خویشتن خویش تنها می‌ماند.
 بازیافت خویش
 حال اگر هراس از تنهایی نشانه ترس ما از خویشتن خود باشد، چگونه می‌توان بر این هراس غلبه کرد؟ راه‌حل فقط در یک چیز است: بازیافتن خود. ولی این تلاش می‌باید در بستر همین زندگی اجتماعی صورت پذیرد،‌ نه در انزوای مطلق و گریز کامل از آدمیان،‌ چون این شیوه نه با فطرت بشر سازگار است، نه با ضرورت‌های زندگی این جهانی همخوانی دارد. دشواری‌ کار نیز از همین جا ناشی می‌شود که هر انسانی از روی طبع یا ضرورت، در جامعه زندگی می‌کند، ‌ولی با اندک تأملی درمی‌یابد که موجودی است یگانه و تنها که با وجود همه ارتباطات بیرونی و اجتماعی، ‌هویتی فردی و مختص خویش دارد. نه این امکان برایش فراهم است که از جامعه و ارتباطات اجتماعی خویش به صورتی کلی رهایی یابد و به خود بپردازد،‌ نه اینکه پیوندهای اجتماعی او می‌تواند جایگزین هویت فردی و شخصی او شود. او خودش است و خویشتن خود، تا با خود چه سودا کند.
 روح‌های بزرگ ، آن‌قدر خویشتن خویش را آشنا و دوست‌داشتنی می‌یافتند که نه تنها از حضور در محضر خویش ملول نمی‌شدند، بلکه چنین فرصت‌هایی را مغتنم می‌شمردند،‌ گویی پاره‌ای از آموزه‌های اسلامی هم در مقام یادآوری همین نکته اساسی به انسان است. برای نمونه، علی‌رغم همه توصیه‌های دینی در مورد اهمیت پیوندهای خانوادگی و مسئولیت‌های اجتماعی، قرآن تصریح می‌کند که انسان به صورت فردی خلق شده و به همین صورت فردی نیز وارد عرصه آخرت می‌شود. (سوره انعام، آیه94) به تعبیری دیگر، هر انسانی همواره موجودیتی فردی و یگانه دارد. ولی در زندگی دنیوی، به اقتضای شرایط، ناگزیر از زیستن جمعی با دیگران است که این امر می‌تواند موجب غفلت او از ماهیت فردی خویش شود. از این رو است که اهل معرفت توصیه می‌کنند که «در میان مردم باشید، ولی با آنها مباشید» (کن فی‌الناس و لاتکن معهم) یعنی مباد آنکه اقتضائات زندگی اجتماعی در دنیا موجب غفلت شما از ماهیت فردی و یگانه‌تان شود، چون سرمایه‌ اصلی‌تان چیزی غیر از خودتان نیست.
 تنها میان تن‌ها
 چه گوهرها که بر اثر کاویدن در خویش و تأمل در هستی و نجوا با معبود به دست نمی‌آید. اما این امر مستلزم گریز از جامعه، ترک مسئولیت‌های اجتماعی و در پیش گرفتن زندگی راهبانه نیست (لا رهبانیه ‌فی ‌الاسلام)، بلکه نیازمند فراهم کردن فرصت‌هایی معین در بستر زندگی اجتماعی است، برای حضور در محضر خویش، همچنان که شیوه همه پیامبران و جانشینان آنها نیز همین بوده است.
 روشن است که توفیق بهره‌جویی از خلوت با خویش نیازمند کسب حداقلی از پاکیزگی درونی است، چرا که خلوت ناپارسایان جز افزودن بر بدی‌ها نتواند بود. از این جنبه حداقلی که بگذریم، بهره‌مندی از فواید تنهایی و خلوت با خویش نیازمند تأمل و ممارست مداوم در احوال درون است و این راهی است که هر که باید به پای خویش در آن گام نهد.
بندگی جدید مجال کمی برای خلوت انسان‌ها با خویش باقی نهاده و از سوی دیگر، دانش جدید نیز بیشتر به ابعاد منفی تنهایی (تنهایی مخرب) پرداخته است، ولی این همه نباید موجب غفلت از آثار مثبت و سازنده انس با تنهایی شود. کافی است در گیر وُ دار اشتغالات زندگی، فرصت‌هایی بیابیم، چشم از جهان پر آب و رنگ بیرون بدوزیم و لختی به تماشای جهان پر رمز و راز درون بنشینیم تا به توصیه مولوی عمل کرده باشیم که چنین بانگ رسا در عالم سر داده است:
 ای بستگان تن، به تماشای جان روید آخر رسول گفت تماشا مبارک است.

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 
برچسب ها: تنهایی، افسردگی، عارفان،

نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 96/4/1ساعت 5:5 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  درکش نکنى ، کعبه وُ بتخانه یکیست ..?. 


http://s7.picofile.com/file/8252992642/B8R8N_KE_SHODY_1.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8252992976/B8R8N_KE_SHODY_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8279413442/B8R8NE_P8EEZY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8298416368/B8R8N_11.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8298416692/B8R8N_7.jpg

 

 باران که شدى مپرس ، این خانه ى کیست ...
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست ...
باران که شدى، پیاله ها را نشمار...
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست ...
باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست ...
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست
این بى خردان،خویش ، خدا مى دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنى خودت خدا را بینى
درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست ..?.

«مولانا»

 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

نوشته شده در یادداشت ثابت - سه شنبه 96/3/31ساعت 1:16 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 :.

ماجرای سید موسی 320 کیلوگرمی

 

-موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-1


باید با چشم دید تا باور کرد. مردی که به خاطر چاقی، 90 ماه است روی یک تخت زندگی می کند. او به سختی می تواند تکان بخورد و تنها کاری که از عهده اش برمی آید، نشستن است، آن هم تنها برای چند دقیقه و بعد دراز می کشد. او شبانه روز روی کمر می خوابد و به سقف اتاق زل می زند. این مرد از اول زندگی اش چاق نبوده و یکدفعه و به صورت ناگهانی در طی چند سال، سرنوشتش تغییر می کند.
«سید موسی شریفی» برایمان از سیر تا پیاز زندگی اش می گوید. داستان زندگی این مرد چاق شبیه قصه هاست اما با این تفاوت که این قصه واقعیت دارد.
  -موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-2
خانه ای بی خانواده!
  زندگی موسی همانطوری بود که برایمان توصیف کرده بودند. یک خانه کوچک 47 متری دارد که اتاق خواب، سالن و آشپزخانه اش یکی است! موسی می گوید این خانه را افراد خیر برای او سخته اند، مخصوص خودش؛ طوری که حمام و سرویس بهداشتی اش چسبیده به تخت دو نفره ای که تقریبا نیمی از خانه را اشغال کرده است.
آقا موسی مردی است 54 ساله بسیار تنها اما بسیار خوشرو و مهمان نواز. وقتی وارد خانه او می شویم به سختی می تواند بلند شود و بنشیند روی تخت. خانه و زندگی خیلی ساده و بی آلایشی دارد. همه زندگی او خلاصه می شود به همین چندتا عکسی که می بینید. بیش از 5 سال است که شب و روز این مرد، به زندگی در همین 47 متر خلاصه می شود. صدای مهربانی دارد. مرد 316 کیلوگرمی گزارش ما، خودش بی پرس و جو همه رازها و اتفاق های زندگی اش را می ریزد روی دایره و می گوید: «دوست داشتی بنویس، قصه من از سر سفره عقد شروع شد!»
  14 سال پیش؛ سر سفره عقد
سال 1380 است. موسی وزنش 100 کیلوگرم است و ماهی فروشی می کند. در یک روز گرم تابستانی شهر اهواز، آقا موسی در کنار دخترخانمی پای سفره بخت نشسته اند و عاقد دارد خطبه عقد را جاری می کند. عروس خانم رفته بود گل بچیند که آقا داماد یکباره غش کرد! آن روز، موسی جلوی چشمان ده ها نفر از اقوام و فامیل خود و همسر آینده اش، پای سفره عقد حالش دگرگون شد.
  -موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-3

مردی که 8 سال آفتاب را ندیده

سیاهی چشمان داماد ناپدید شد و با چشمانی یکدست سفید در حالی که تمام بدنش به رعشه و لرزه افتاده بود، آینه و شمعدان سفره عقد را ناخواسته شکست و کاسه عسل را واژگون کرد. کف سفید از دهان آقا داما سرازیر شد. بدنش به شدت می لرزید و پیش می رفت تا آنجا که تمام محتویات سفره زیر بدن موسی له شد.
همه میهمانان حیرت زده این منظره را تماشا می کردند. برخی ترسیده بودند و فریاد می کشیدند. از همه بیشتر، عروس خانم و خانواده داماد نگران بودند.
موسی از آن روز غم انگیز می گوید: «خودم نمی دانستم چه بلایی سرم آمده. وقتی چشمانم را باز کردم دیدم روی تخت بخش اورژانس بیمارستانم و بیشتر میهمان ها زل زده اند به من. از مادرم پرسیدم چه شده. مثل همیشه با صبر و حوصله پاسخ داد و گفت هیچی پسرم، به خیر گذشت.»
موسی وقتی هوش و حواسش سر جایش آمد حقیقت را از زبان مادر شنید.
داماد دچار بیماری صرع شده بود و زندگی اش از آن روز، زیر و رو شد: «آن دخترخانم وقتی متوجه شد که من بیماری صرع دارم دیگر حاضر به ازدواج نشد. مرا کنار گذاشتند. آنطور که خانواده عروس از من فاصله گرفته بودند کم کم خودم هم باورم شده بود که صرع احتمالا باید یک بیماری وحشتناک باشد! بعدها فهمیدم که درصد قابل توجهی از مردم به این بیماری مبتلا هستند و آنقدرها هم حاد نیست اما افسوس که دیگر دیر شده بود.»
  -موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-4

عکس های جدید چاق ترین مرد ایران مهمان برنامه ماه عسل 96

دومین حادثه ناگوار
موسی بعد از آن اتفاق گوشه گیر شد و افسرده. تنها مونس موسی، مادرش بود که دو سال بعد، او هم موسی را برای همیشه تنها گذاشت. غم از دست دادن مادر، آنقدر برای آقاموسی غیرقابل هضم بود که ماهی فروشی را رها کرد و در کنج خانه در سوگ مادر نشست. سال 86 بود و 4 سال از درگذشت مادر موسی می گذشت. موسی شده بود یک مرد 200 کیلویی. در خانه می نشست و به چند مشتری اندکی که برایش باقی مانده بود ماهی می فروخت: «ناامید بودم. به هیچ چیز فکر نمی کردم. تنها چیزی که مرا راضی می کرد گوشه گیری و عزلت بود. به همه آدم ها بی اعتماد شده بودم. تنها «تنهایی» مرا آرام می کرد.»
موسی به زندگی ریاضت کونه خود ادامه می داد و حتی فکرش را هم نمی کرد که چه اتفاق و چه سرنوشت تلخی در انتظارش است.
-موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-5
علتی عجیب برای چاق شدن
سال 86 موسی سکته کرد، سکته مغزی. این اتفاق، بیماری صرع او را حادتر کرد و بدتر از همه، این عارضه مغزی باعث شد بیماری خاموش دیگری در وجود موسی ریشه دوانده بود حادتر و خطرناکتر شود. بیماری خطرناکی به نام چاقی: «بعد از آن حادثه، طی دو سال وزنم به 268 کیلو رسید. از طرفی بعد از سکته، پاهایم لمس شده و بی جان.
نمی توانستم راه بروم. صرع هم لحظه ای رهایم نمی کرد و روزی چند مرتبه دچار حمله صرعی می شدم. وقتی حمله به سراغم می آمد از تخت می افتادم پایین. وزنم زیاد بود و به همین خاطر چندین بار انگشتانم شکست. صرع از یک طرف و چاقی از سوی دیگر محاصره ام کرده بود. زمینگیر شده بودم. از پس کارهای روزمره ام هم برنمی آمدم. دیگر به آخر خط رسیده بودم که چند خیر پیدا شدند و مرا از آن فلاکت و بدبختی بیرون کشیدند. بعد از آن، تحت درمان قرار گرفتم.
پزشکان گفتند به خاطر عارضه مغزی و مشکلات عصبی روند چاقی ادامه دارد و ارتباطی به میزان غذایم ندارد. من خیلی کم خوراکم. بیشتر روزها روزه ام اما باز هم پزشکان برایم یک رژیم سبزیجاتی تجویز کردند که جواب هم نداد. بعد از آن، من ماندم و یک خانه 47 متری که با مقداری پس انداز خودم و کمک دوستان خیر ساخته شد. این خانه در واقع قفس و زندان من شد. این دو تخت دو نفره را که می بینید برای این اینجاست که هنگام حمله های صرعی سقوط نکنم با آن گاری کوچک کنار تخت هم مرا جابجا می کنند برای استحمام.»
-موسی-316-با-ورن-کیلوگرمی-6
90 ماه تنهایی
موسی نمی تواند از جایش تکان بخورد. این روزها وزنش شده 316 کیلوگرم. اهالی و همسایه ها برای او غذا و خوراکی می آورند. البته برخی از روزها هم هیچ کس در خانه موسی را نمی زند و سید موسی آن روز را روزه می گیرد. مرد 316 کیلویی، زمانی میاندار و نوحه خوان عزای حسینی بوده ولی الان می گوید تنها نوای نوحه ها او را آرام می کند. تنها چیزی که موسی را در شب های تنهایی به آرامش می رساند، گوش دادن به نواهای حسینی و اشک ریختن به خاطر مظلومیت سالار شهیدان است.
«90 ماه است که رنگ آفتاب و مهتاب را ندیده ام و در این خانه محبوسم. 6 سالی می شود که دهه محرم در خانه ام. دلم می خواهد مثل آنوقت ها به هیات بروم. سفر کنم به مشهد الرضا (ع) و به پابوس امام غریب بروم اما چه بگویم که قسمتم اینگونه بود.»
آقا موسی این روزها به شدت با بیماری و البته فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کند. ماهی دو سه بار حمام می رود. می گوید یک پرستار دارد که او را حمام می کند و هر بار باید به او 20 تا 30 هزار تومان دستمزد بدهد. ندارد و مجبور است کمتر حمام کند.
مرد 316 کیلورمی باید روزانه، قرص و داروهایی مصرف کند که متاسفانه ماه هاست به خاطر تنگدستی دوره درمانی و مصرف داروها را رها کرده است. پزشکان می گویند با توجه به شرایط خاص آقا موسی اگر این طور پیش برود وزن او به زودی به نیم تن می رسد!

نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 96/3/30ساعت 3:40 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 همه خدات م?شن ا? خدا ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

  گفتم: فلانی با ا?ن درآمدت زندگ?ت م?چرخه؟ گفت: خدا رو شکر، کم و ب?ش م?ساز?م. خدا خودش میرسونه. گفتم : حا? ما د?گه غر?به شد?م لو نم?د?؟ گفت: نه ?ه خورده قناعت م?کنم گاه? اوقات هم کار د?گه ا? جور بشه انجام م?دم، خدا بزرگه نم?ذاره دست خال? بمونم. گفتم: نه راستشو بگو. گفت: هر وقت کم آوردم ?ه جور? حل شده خدا رزاقه، م?رسونه. گفتم: ا? بابا ما نامحرم ن?ست?م. راستشو بگو د?گه. گفت: تو فکر کن ?ه تاجر تو? بازار هست هر ماه ?ه مقدار پول برام م?اره کمک خرجم باشه. گفتم: آهان، ناق? د?د? گفتم. حا? شد ?ه چ?ز?. چرا از اول راستشو نم?گ?؟ گفت : ب? انصاف سه بار گفتم خدا م?رسونه باورنکرد? ?ک بار گفتم ?ه تاجر م?رسونه باورکرد?. ?عن? خدا به اندازه ?ه تاجر پ?ش تو اعتبار نداره؟ ه? سجده م?کن?م ول? هنوزخوب باورندار?م که ?ک? اون با?هست که حواسش به ماست. تا ا?ن شک به ?ق?ن نرسه همه خدات م?شن ا? خدا.

 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 96/3/29ساعت 5:8 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

  سلیقه‌های شخصی و برداشت‌های فردی به اسم اسلام  

 


وبلاگ  زائری، محمدرضا : در شهادت امیر مؤمنان باید بر بی پناهی نسلی مویه کرد که امامشان را در حد قامت های ناساز خویش کوتاه کرده ایم! باید بر مظلومیت نسلی گریست که امام شان را در قواره حقارت ها و ناتوانی های خودمان شناسانده ایم!



آن علی که دلها برایش می تپد کسی است که تحملش از کوهها بیشتر است و فهمش از دریاها فراتر! آن علی که همه با یک نظر شیفته اش می شوند کسی است که نان جو می خورد و آهن داغ را به دست برادر نزدیک می کند! آن علی که در کلیسا نقش تمثالش را به عنوان قدیس مسیحیت بر دیوار می کشند و در آتشگاه از نور جمالش جان می گیرند کسی است که سوزنی از بیت المال را حتى در دست دختر جز به امانت تاب نمی آورد و آمده برای ساختن انسان و جهان!
آن علی که نامش جهان را گرفته و آوازه اش از کهکشان ها گذشته آن است که انسان را می فهمد و جهان را می شناسد و برای همه پدری می کند!
گرسنگی می کشد تا دیگران سیر شوند و تشنه می ماند تا دیگران را سیراب سازد!
وقتی آن علی اقیانوسْ دل و کهکشانْ جان را که پدر عالم و آدم است در حد یک رقیب بازی های کودکانه پایین کشیدیم و دغدغه انسان سازی او را در حد قیافه و شکل آدم ها ساده کردیم و مسأله انسان پردازی و جهان سازی او را به پایین ترین سطح ظاهر شرع تقلیل دادیم طبیعی است که این علی جدید برساخته ما دل از کسی نبرد و جان کسی را برنیاشوبد!
وقتی به جای نهج البلاغه آتشین و خروشان ، رساله توضیح المسائل را گذاشتیم و همه دین را در قامت یک حکم شرعی و ظاهری که تازه فقها بر سر شکل و ابعادش اختلاف دارند و بعضا مستحب می دانند تقلیل دادیم معلوم است که دیگر این دین تازه و جدید ما با جان و دل کسی سازگار نمی شود!
وقتی عدالت را و برابری را و قسط را نه تنها نابود و محکوم کردیم بلکه به زیاده خواهی ها و ویژه خواری ها رنگ تقدس و باور زدیم بی شک این تعارض و تناقض انسان منطقی و عاقل را پس می زند!
وقتی که همه مسائل مان در حد فوتبال بانوان و کنسرت موسیقی سطحی شد آن وقت هزار هزار نفر را به بهانه ساز موسیقی و سستی در حجاب و شکل ظاهرشان از دین دور می کنیم و فاصله هایشان روز به روز از دینی که ما عرضه کرده ایم بیشتر می شود و "یخرجون" من دین الله افواجا... همه به خاطر این که حقیقت را در چند متر پارچه خلاصه کرده ایم و شابلون و متر خودمان را گذاشته ایم که هرکس مثلا حجابش چادر آنهم مشکی نبود و هر کس ریش و قیافه اش با سلیقه ما تطبیق نمی کرد بی دین است!
و طبیعی است که روز به روز بی دین ها بیشتر بشوند!
و در چنین شرایطی است که حتى مدعیان دین داری هم چنان به ساخته های ذهنی خود عادت می کنند که تاب شنیدن حقیقت را ندارند !
وقتی سلیقه های شخصی و برداشت های فردی مان را به اسم اسلام جا انداختیم به مرور چنان به آنها عادت می کنیم که اگر کسی از قرآن کریم آیه ای صریح تلاوت کند یا از بحارالانوار و نهج البلاغه هم برایمان حدیثی قاطع بخواند باز یا توجیه می کنیم، یا نمی شنویم، یا فهم خود را بر نص کلام خدا و اولیای خدا ترجیح می دهیم و این می شود که به مرور چیزی را به اسم اسلام عرضه می کنیم که بسیاری افراد ندای فطرت و درونشان را از آن نمی شنوند و به آن گرایش پیدا نمی کنند! آن وقت به ضدیت با اسلام و بی دینی متهم می شوند! آنچه امام هشتم علیه السلام فرمود همین بود که : علموا الناس محاسن کلامنا... حرف حساب و دعوت دلنشین ما را به مردم برسانید تا با تمام وجود بیایند، حرف خودتان را به اسم ما نزنید! و در شهادت امیر مؤمنان بیش از مظلومیت او باید بر مظلومیت نسلی گریست که از حقیقت علوی و هدایت ولایت او به خاطر رفتار و گفتار ما محروم مانده اند!


 





نوشته شده در یادداشت ثابت - یکشنبه 96/3/29ساعت 12:12 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |


  جناحی‌شدن تریبون‌های مذهبی  

 

 

وبلاگ غرویان، محسن : مذهب یکی از عناصر فرهنگی بسیار دارای نفوذ در مردم است و در تفکر و زندگی مردم نقش دارد.

تریبون‌های مذهبی هم تریبون‌هایی هستند که می‌توانند در مسائل فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعه تأثیر بگذارند. اما در این میان عده‌ای هستند که از این ابزار برای مقاصد جناحی، شخصی و گروهی خود استفاده می‌کنند.
استفاده جناحی از تریبون‌های مذهبی، ظلم به دین است. در محافل مذهبی می‌توان مسائل عام دینی را طرح کرد و اینکه بوسیله این تربیون‌ها بخواهیم مردم را به سمت جناح سیاسی خودمان بکشانیم، این خیانت به مذهب است.
اینکه الان مردم به ماهواره و شبکه‌های اجتماعی روی آوردند، علتش را باید در تبدیل شدن محافل مذهبی ما به محل جنگ و نزاع، جستجو کرد. مردم از این سوء استفاده‌های سیاسی به نام مذهب و دین،خسته شده‌اند.

ما باید بیشتر به مسائل روحی و اخلاقی که همه خواهان شنیدن آن هستند بپردازیم، نه به مسائل خاص جناحی و سیاسی. هشدار نسبت به نحوه عمل تریبون‌های مذهبی، نکته‌ای است که سال‌ها بیان می‌شود. مردم یک ظرفیت خاصی دارند و وقتی ببینند که افراط و تفریط می‌شود از مسائل و معارف دینی روی برمی‌گردانند.
همین که مردم تشخیص بدهند یک مداح یا سخنران، اهداف گروهی و جناحی خاص خودش را از پشت تریبون مطرح می‌کند، اعتمادشان از دین و مذهب و محافل مذهبی سلب می‌شود، اما اگر بدانند که سخنران و مداح درد مردم را بیان می‌کند به آن رغبت نشان می‌دهند.




نوشته شده در یادداشت ثابت - جمعه 96/3/27ساعت 6:36 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |




  علی علیه السلام از نگاه دکترعلی شریعتی  




"... علی کسی است که، نه تنها با اندیشه و سخنش، بلکه با وجود و زندگی‌اش، به همه دردها و نیازها و همه احتیاج‌های چندگونه بشری، در همه دوره‌ها، پاسخ می‌دهد..."


"... هرکه علی‌وار زندگی کند و علی‌وار کار کند و علی‌وار سخن بگوید و علی‌وار بیندیشد، نمی‌تواند از سرنوشت محتوم علی‌وار بگریزد..."



"... علی... که همه ارزشها در برابرش بی‌مقدار می نماید و همه قدرتها و عظمتها در قیاسش ضعف و حقارت به نظر می‌آید..."



"... ارزش‌های علی در بی‌نیازتر بودنش از دیگران نیست، بلکه در احساس کردنِ نیازهای بلندتر و متعالی‌تر اوست نسبت به دیگران و همچنین در احساس نیازمندتر بودن و احساس کمبود بیشتر کردن او در هستی است؛ که دیگران چنین احساسی را ندارند..."


"... علی، مظهر توحید و انسانی که رسالت تاریخی تمامی پیامبران در او تجسم یافته و وجودش جوهر همه انقلاب‌های توحیدی است و گردابی است که تمامی ‌رودهایی که در طول تاریخ عدالت و آزادی و برابری بشری از انقلاب‌ها و نهضت‌ها سرچشمه گرفته و با جور و جبر و تبعیض در کشاکش بوده است در او می‌ریزد..."


"... به عنوان یک من علی‌وار: یک روح در چند بعد: خداوند سخن، بر منبر، خداوند پرستش در محراب؛ خداوند کار، در زمین؛ خداوند پیکار، در صحنه؛ خداوند وفا، در کنار محمد، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند قلم، در نهج‌البلاغه؛ خداوند پارسایی، در زندگی؛ خداوند دانش، در اسلام؛ خداوند انقلاب، در زمان؛ خداوند عدل، در حکومت؛ خداوند پدری و انسان‌پروری، در خانه؛ و... بنده خدا، در همه‌جا، در همه وقت!..."


"... سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یک قهرمان یا یک شخصیت تاریخی تنها نیست. هر کس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی کند، خود را نه تنها در برابر یک فرد، یک فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلکه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یک مساله علمی، یک معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌کند. بنابراین درباره علی (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه که در وهله اول به ذهن می‌آید، درباره یک شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلکه درباره معجزه‌ای است که به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است.


علی (ع) یکی از شخصیت‌های بزرگی است که به نظر من بزرگترین شخصیت انسانی است (پیغمبر (ص) را باید جدا کرد که رسالت خاصی دارد) که از همه وقت، امروز ناشناخته می‌بود، بدشناخته‌تر است که کیست، محققین او را برای اولین بار می‌شناختند.


گاه علی (ع) را که توی این جنگ‌ها یک قهرمان شمشیرزن است، توی شهر یک سیاستمدار پرتلاش حساس است و توی زندگی یک پدر و یک همسر بسیار مهربان و بسیار دقیق است و یک انسان زندگی است و در همه ابعادش می‌بینیم، تاریخ می‌گوید، تنها در نیمه‌ شب‌ها، توی نخلستانهای اطراف مدینه می‌رفته و نگاه می‌کرده که کسی نبیند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو می‌برده و می‌نالیده! هرگز، من نمی‌توانم قبول کنم که رنج‌های مدینه و رنج‌های عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامی و حتا یارانش، این روحی را که از همه این آفرینش بزرگ‌تر است وادار به چنین نالیدنی بکند، هرگز!


درد علی (ع) خیلی بزرگ‌تر است و آن درد خیلی باید درد نیرومندی باشد، که این روح را این اندازه بی‌تاب بکند! مسلما این همان درد انسانی است که خود را در این عالم زندانی می‌بیند، انسانی است که خود را بیشتر از این عالم می‌بیند و احساس خفقان در این عالم می‌کند.


مسلما هر کسی که انسان‌تر است، پیش از آنچه هست در خود نیاز احساس می‌کند، انسان است، این است که می‌بینیم علی (ع) قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاک سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاکی روح در حد اساطیر و تخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن در حد نمونه‌های اساطیری است، نمونه عالی عدل خشک دقیقی است که حتا برای مرد خوبی مانند عقیل ـ برادرش - قابل تحمل نیست، نمونه اعلای تحمل است در جایی که تحمل نکردن، خیانت است و نمونه اعلای همه زیبایی‌هایی است و همه فضایلی است که انسان همواره نیازمندش بوده و ندانسته.


علی (ع) نه تنها امام است، در طول تاریخ هیچ شخصیتی با این امتیاز را نداشته که یک خانواده امام (ع) است، یعنی خانواده اساطیری است، خانواده‌ای که پدر علی (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسین (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زینب (س) است.

چهره هایی که می‌خواهم، در قرن بیستم، به عنوان سمبل و تجسم یک ایدئولوژی مطرح و عنوا کنم، دارای این خصوصیات است. البته این کامل‌ترین خصوصیاتش نیست، اما اساسی‌ترین آنهاست

علی (ع) نخستین نسل در انقلاب اسلامی، علی (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پیغمبر (ص) و علی (ع)، علی (ع) مظهر جهاد و رهبری جنگ، علی (ع)، ‌مرد سیاست و مسؤولیت اجتماعی، علی (ع) مرد کار یدی، کشاورزی و تولید، علی (ع) ‌مظهر نثر و شعر علی (ع) بهترین سخنور و سخنگو، علی (ع) ‌فیلسوف، علی (ع) مظهر بینش‌ها و ابعاد متضاد، علی (ع) ‌زهد انقلابی و عبادت، ‌تکیه بر عدالت، علی (ع) تساوی در مصرف، علی (ع) امام و مظهر حقیقت‌ها و ارزش‌ها، علی (ع) نفی مصلحت به خاطر حقیقت، نفی شخصیت، علی (ع) انسان‌دوستی.


  

ما ملتی که افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مکتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است که می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است که می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا کرده، ‌به آگاهی، بیداری، حرکت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم که با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم!

در صورتی که «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل کردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراین ما یک ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراکه شیعه علی (ع) همچنان که گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس کردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس کردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت کردن است..."



علی، حقیقتی بر گونه اساطیر
"... علی ، رب النوع انواع گوناگون عظمت ها، قداست ها ، زیبایی ها و احساس های مطلق است. ازآن گونه مطلق هایی که بشر همواره دغدغه دیدن و پرستیدنش را داشته ، وهرگز نبوده ، ومعتقد شده که ممکن نیست درکالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.

علی در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر ، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ، و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن، و هرکول از قدرت و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی ، نیازهای را که در طول تاریخ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.

و از همه شگفت همه فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع ، حتی فرضی ، قابل جمع نیست ، در یک اندام عینی جمع کرده است. جنگ هایش را ملاحضه می کنیم و او را مانند یک رب النوع اساطیری می یابیم که با خون ریزی و بی باکی و نیرومندی شدید در حد مطلق پیکار می کند. به طوری که نیاز انسان را به داشتن و بودن یک احساس قدرت مطلق بشری، سیراب میکند.

و در کوفه ،در برابر یک یتیم ، چنان ضعیف و چنان لرزان و چنان پریشان می شود که رفیق ترین احساس یک مادر را به صورت اساطیری نشان می دهد. و در مبارزه با دشمن چنان بی باکی و خشونت به خرج می دهد. که مظهر خشونت شمشیر است . و شمشیرش ( ذوالفقار) مظهر برندگی و خون ریزی و بی رحمی نسبت به دشمن در مبارزه است. و در داخل ، از این نرمتر، و از صمیمی تر ، و از این پرگذشت تر پیدا نمیشود.

در جای دیگر، علی وقتی می بیند اگر بخواهد به خاطر احقاق حقش شمشیر بکشد. مرکز خلافت و قدرت اسلامی متلاشی می شود. و وحدت مسلمین بر باد می رود ، ناگزیر صبر می کند ، یک ربع قرن صبر می کند و با شرایطی و در وضعی زندگی می کند که دست احساس پرومته ی به زنجیر کشیده را در انسان به وجود می آورد . اما علی، به خاطر انسان ، این زنجیر را خود بر اندامش می پیچد. یک ربع قرن خاموشی از طرف روحی که همواره بی قرار است و از ده سالگی وارد نهضت اسلام شده ، به تعبیر خودش صبری با طعم احساس انسانی است که "خار در چشم و استخوان در گلو" است..."



چهره علی علیه السلام

"... چهره‌ی "علی" در روشنایی، زیبا و خدایی است. به تو و من، بی‌مذهب و مذهبی، هر دو،علی را در تاریکی نشان داده‌اند..."



درد علی علیه السلام

"... درد علی دو گونه است :
یک درد. دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می‌کند. و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه‌شب‌های خاموش به دل نخلستان‌های اطراف مدینه کشانده... و به ناله در آورده است.
ما تنها بر دردی می‌گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرق‌اش احساس می‌کند.
اما، این درد علی نیست.
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است،تنهائی است. که ما آن‌را نمی‌شناسیم!!
باید این درد را بشناسیم... نه آن درد را...
که علی درد شمشیر را احساس نمی‌کند.
و...ما...
درد علی را احساس نمی‌کنیم..."


سکوت
"... مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت؟
باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید؟
او با علی آشناتر است..."


علی من ...

"... این علی که شما وصفش می‌کنید همان رستم خودمان است که آرایش اسلامی‌اش کرده‌اید! این علی شما به درد صوفی‌ها و پهلوان‌ها می‌خورد و سمبل زورخانه و خانقاه شده است!

این علی‌ای نیست که من به او معتقدم، علی من آن علی است که در درون جامعه اسلامی، با منافق ستمکار، خواجه برده فروش و پارچه‌ورمال و استثمارگر، هر چند مسلمان هم باشد، به خاطر اسلام مبارزه می‌کند. و او مردی است که چهار هزار نفر مقدس دعاخوان نالان در پیشگاه خداوند را، که جای سجده در پیشانی‌شان نمایان است و در میان‌شان حافظ قرآن بسیار، یک جا با شمشیر نابود می‌کند. چه کسی جرئت این کار را داشت و دارد؟!..."

 

"... و تو ای علی! ای شیر! مرد خدا و مردم، ربّ النوع عشق و شمشیر! ما شایستگی "شناخت تو" را ازدست داده‌ایم. شناخت تو را از مغز‌های ما برده‌اند، اما "عشق تو " را، علی‌رغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پس پرده‌های دل خویش، هم‌چنان مشتعل نگاه داشته‌ایم، چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها می‌کنی؟ تو ستمی را بر یک زن یهودی، که در ذِمّه حکومت‌ات می‌زیست، تاب نیاوردی، و اکنون، مسلمانان را در ذمه‌ی یهود ببین. و ببین که بر آنان چه می‌گذرد! ای صاحب آن بازو، که یک ضربه‌اش از عبادت هر دو جهان برتر است، ضربه‌ای دیگر!..."

 

"... امام علی را باید از دولاشاپلی پرسید که دوازده سال است شب و روز درباره او میاندیشد و نهج‌البلاغه‌اش را بزبان خود تدوین کرده و افکار و حالات و زندگی و رنجها و دردها و گرفتاریهایش را در این کوفه پلید پردشمن پست می‌داند و می‌داند که این «خونریز خشمگین صحنه پیکار» چه شد که «سوخته خاموش خلوت محراب» شد ؟ این شیر خدا در این نخلستان خاموش چرا تنها مینالد ؟ چرا سر در حلقوم چاه برده است ؟ دردش چیست ؟ نه از آن عربی که تولیت حرم او را دارد و هر روز ضریحش را گردگیری می‌کند و آب و جارو و گلاب و فرش و پرده و نذر و نذور و شمع و مُهر و تسبیح و..."


"... آن انسان شگفتی که سینه‌اش انبوه فشرده‌ای از آگاهی‌ها است و اندیشه‌اش به راه‌های آسمان آشناتر است از راه‌های زمین او است که ناگهان از بستر نرمِ خانه، نیمه‌های شب می‌گریزد و سینه‌اش خفقان می‌گیرد و به نخلستان‌های حومه‌ی شهر پناه می‌برد و در دل شب، از درد و حیرت و هراس در برابر ملکوت، عظمت وجود و جمال و جاذبه‌ی خدا و حقارت و نیاز خویش، ناله برمی‌دارد و از هوش می‌رود..."


«تالار گفتمان شریعتی»



 
 
برچسب ها: علی علیه السلام، دکترعلی شریعتی،

نوشته شده در یادداشت ثابت - پنج شنبه 96/3/26ساعت 4:56 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 خنداندن و گریاندن به هر قیمتی؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  


http://s9.picofile.com/file/8297837234/XAND8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8297837426/XAND8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_3.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8297837642/XAND8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_4.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8297837892/XAND8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8297838200/GERY8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8297838534/GERY8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8297838984/GERY8NDAN_BE_HAR_QEYMATY_4.gif

 

 وبلاگ  فدایی ، غلامرضا : آن‌چه انسان را انسان می کند توجه به عقلانیت و روشمند زندگی کردن و حفظ تعادل است. عدل و عدالت در همه موارد لازم است و گفته اند که با عدل آسمان وزمین برپاست. انجام امورات مختلف اگر چه نشان از نیاز انسان دارد اما توجه به حد و حدود آن هم از انسانیت انسان خبر می دهد و همین ها بُن مایه فرهنگی می شوند. همچنانکه در موردسخن گفتن هم گفته اند:
دو چیز طیره عقل است لب فرو بستن / به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی...
 از جمله موارد ضروری برای زندگی انسان خنده و گریه است هر دو برای زندگی انسان لازم است. گاهی می گویند خنده بر هر درد بی درمان دواست و گاهی نیز در مقابل می گویند خنده بر هر درد بی درمان دواست. هر دو آن ها هم درست است و بیانگر نیاز انسان است. اما اگر درست توجه نشود و خنداندن به هر قیمت باشد سر به لودگی می زند همچنانکه اگر در گریه افراط شود از افسردگی سر در می آورد.
 آنهائی که در هر مورد افراط کنند و جامعه را به آن سمت بکشانند نتیجه آن منحرف کرن جامعه از حد تعادل است. حتما شنیده اید که بعضی از مداحان ویا روضه خوانان بر اثر جهالت و یا افراط در محبت و یا با شنیدن اینکه بر مصائب امامان و به ویژه امام حسین علیه السلام گریه کردن ثواب دارد برای گریاندن به هر چیز حتی مبالغه و دروغ هم متوسل شده اند و نتیجه این شده که جامعه را با بعضی خرافات و امور غیر واقع روبرو کرده ند.
حماسه حسینی شهید مطهری درد دلی از این افراط کاری هاست. در حالی که در زیارات هم آمده است که ریختن اشک در صورتی ارزش دارد که با معرفت توأم باشد.
 در مقابل خنداندن هم در عین حال که ضرورت زندگی است اما اگر خنداندن فقط برای خنداندن باشد، نتیجه مطلوبی ندارد. من هر از گاهی که با بچه ها برنامه خندوانه و یا دورهمی را دیده ام تا جائی که ملت را از غم و غصه بیرون آورد بسیار خوب و مطلوب است اما اگر صرفا برای خنداندن باشد و از هر کس و شیوه و برنامه ای صرفا برای خنداندن استفاده کنند و یا تبلیغی برای حمایت کنندگان (اسپانسرها) و کالاهای آنها باشد سر انجام فرهنگی می سازند که آثار مخربش همانند دروغ پردازی هائیست که برای گریاندن مورد استفاده بعضی ها قرار می گیرد.
 نکته ای که به نظر من باید مورد توجه قرار گیرد این است که انسان همواره باید با هدف، کار و تلاش کند اما از آنجا که کار یکنواخت بر روح و روان او تأثیر مخرب دارد باید برنامه های متنوع خنداندن و گریاندن هر از گاهی باشد تا وی را برای حرکت مجدد آماده کند. از این رو بعد از هر خنده ویا گریه ای باید عقلانیتی که حکم بر مفید بودن و افزایش انرژی می کند برای کار مجدد وجود داشته باشد.
 اکنون که خدا توفیق خنداندن و یا گریاندن برای ایجاد تعادل روحی و روانی در زندگی به بعضی ها داده است و در این زمینه توانسته اند دنبال کنندگان و یا پیروانی داشته باشند، که حتی نه یکبار بلکه چندین بار برنامه های آنها دیده می شود، با مشاوره با دانشمندان، روانشناسان، جامعه شناسان و فرهنگمداران و عالمان علم اخلاق کاری کنندکه بر سرمایه اجتماعی، فرهنگی و علمی جامعه بیفزایند و مردم را برای کار و تلاش بیشترآماده کنند؛ چیزی که به ویژه در جامعه ما به شدت مورد نیاز است. در غیر اینصورت این نوع کار ها سُکرآور است و همانند مست ها و یا معتادان که به اعتقاد خودشان برای رهایی از مشکلات می خواهند لحظاتی فارغ از همه چیز باشند این برنامه ها هم افراد را به جای در جامعه قرار دادن و با مسائل موجود برای حل کردن درگیرکردن، آنها را به عوالمی می برد که وقتی به خود آمدند می بینند حاصلی برایشان جز اتلاف وقت نداشته است. صاحبان این برنامه ها به همراه صدا و سیما فقط به فکر پر کردن ساعات فراغت نباشند.
آنها باید بدانند که دارند فرهنگ سازی می کنند که صدای آن چندین سال دیگر در می آید.
 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

نوشته شده در یادداشت ثابت - چهارشنبه 96/3/25ساعت 3:22 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >