تولد یک پروانه
بسم الله الرحمن الرحیم
جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید
سیّدعلیرضا جعفری : چندی پیش شاهد پخش فیلم تولد یک پروانه از سیمای جمهوری اسلامی بودیم، این بهانه-ای شد تا مروری داشته باشیم بر آن فیلم: «کارگردان و طراح صحنه: مجتبی راعی» ،
«فیلمنامه: سعید شاپوری » ، «مجری طرح و مدیر تولید: سید سعید سیدزاده»، «مدیر فیلمبرداری: محمد داودی» ، «بازیگران: رحیم جهانی، یاشار محمودی، حامد منافیزاده و ...»، «تهیه کننده: سیما فیلم» ، «سال تولید: 1376» ، «زمان: 101 دقیقه» ، «خلاصه داستان »:
اپیزود اول: تولد



اپیزود دوم: راه
ماندنی ( پسرکی دَه، یازده ساله )، مادرش را از دست داده و با پدر و مادربزرگش زندگی میکند. او




اپیزود سوم: پروانه


مدتی بعد، پس از آمدن سیل، مردم به سراغ او میآیند که دعا

( بعد از مدت کوتاهی ) سیدرضا به معلم میگوید که با هم بر بالین پدر بیمارش بروند، سیدرضا با

نقد و تحلیل فیلم
یکی از فیلمهای مهم سینمای دینی که در سالهای اخیر ساخته شده: فیلم «تولد یک پروانه» است که دارای ساختاری اپیزودیک و با مضمونی عرفانی میباشد. سه اپیزود «تولد ـ راه ـ پروانه» کنایه از سه طریقی است که سالک طی میکند: 1 ـ شریعت 2 ـ طریقت 3 ـ حقیقت
در اپیزود اول آن چه بیش از هر چیز دیگری بیننده را با خود همراه میکند، خاک است.
در اپیزود دوم خاک است و اطرافش باغ و مناطق سر سبز. و بالاخره در اپیزود سوم فضا کاملاً سر سبز است و از خاک کمتر نشان است.
به عبارت دیگر: اپیزود اولی: زمینی است و دومی: زمینی ـ آسمانی و سومی: آسمانی.
در اپیزود اول آدمها بیشتر بدوی و گویی در مرحله غارنشینی قرار دارند و لذا خانه-هایشان در دل کوه بناشده، ارتباطها نیز ارتباطهایی خونی است. ناپدری حتما میخواهد فرزندی از خون خود داشته باشد و ایبیش پدر واقعی خود را پدری میداند که خون او در رگهای وی است. اما در پایان این اپیزود، مسأله عوض میشود، گویی روابط به کمال رسیده و ناپدری، ایبیش را پذیرفته و ایبیش هم با دست کشیدن بر سر ناپدری ـ که بر مزار مادرش اشک میریزد ـ او را قبول کرده. در این اپیزود مسأله زمان و مکان رنگ باخته و هر چند موسیقی آذری در آن طنین انداخته، اما نظر به اقلیمی کردن موقعیت نداشته و این شکلِ برخورد با داستان است که بیانگر اسطوره بودن میباشد، بله کلیپ شادیِ بچه-ها یک مقداری فیلم را از حالت آیینی و نمادین دور کرده و از راز و رمز اپیزود اول کاسته است. البته برخی از منتقدین معتقدند در سینمای دینی خیلی هم نباید دنبال راز و رمز باشیم بلکه مقوله دین و ایمان را باید در زندگی اجتماعی مردم جست و جو نمود و به همین دلیل از اپیزود سوم که بیشتر وجه-ای اجتماعی دارد، لذت بردهاند و میگویند این اپیزود چون از راز و رمز خالی است، بیننده نسبت به دین هیچ وحشتی به خود راه نمیدهد. به هر حال در اپیزود اول فضا، فضایی است اسطورهای با نشانه-های اسطورهای بسیار زیاد. تندیسهای سنگی ـ باغ انگور که اولین ومیوهای بود که حضرت آدم علیهالسلام با آن رو به رو شد. سنگهای سیاه با پارچه-های سیاه بلند روی آنها در انتهای اپیزود.
نوع نماها در این فضاسازی بسیار دخیل بوده، نماهای اپیزود اول نسبت به اپیزودهای بعدی، ثابت است و دوربین تحرکی ندارد، گویی میخواهد حالت انعطاف ناپذیری کوهنشینان و آن فضا را به مخاطب منتقل کند. برخلاف اپیزود دوم و سوم که کم کم تحرک دوربین بیشتر میشود. در اپیزود اوّل با تجربه یک انسان زمینی مواجه هستیم که همان «مرگ مادر» است، که البته با لحنی متافیزیکی بیان میگردد.
در اپیزود دوم ـ راه ـ با انسانی رو به رو هستیم که راهی را طی میکند و در انتها، گویی به نوری میرسد که همین نور در اپیزود سوم ـ پروانه ـ به تکامل میرسد.
اپیزود دوم ـ راه ـ برگرفته از یکی از حکایتهای جالب و زیبای کتاب تذکرةالاولیا تألیف شیخ عطار میباشد (روزی ابوالحسن خرقانی در بیابان با شخصی برخورد میکند و از وی میپرسد: کجا میروی؟ او پاسخ میدهد: در طلب زیارت خدای حجازم! خرقانی هم میگوید: مگر خدای خراسان کجا رفته که تو در طلب خدای حجازی؟...)
نویسنده فیلمنامه در اپیزود دوم، دوست داشته که اپیزود با نوری تمام شود که کودک (ماندنی) موقع نزدیک شدن به امام زاده، آن را دیده بود. چون این کودک در واقع به عشق شفای مادربزرگِ خود راهی امامزاده شد نه برای شفای خودش، و با پای پیاده هم به آن داشت میرسید. اما آقای راعی صلاح را در این دیده بود که اپیزود دوم با ورود کودک به امامزاده و دیدن همان پیرمردِ بین راه که رواندازش راـ همراه بالبخندی بر لب ـ هم کنار میزند، پایان یابد. که همین موضوع، انتقاد بسیاری را سبب شد. و عمدتا معتقد بودند که این مسأله، با راز آمیز بودن فیلمهای اپیزودیک سازگار نیست و به جای آن باید فضا سازی میکرد. در همین اپیزود دوم، اشکال دیگری که مطرح است، مسأله آشنایی زدایی است. و این که ما چطور خضر علیه السلام را نشان دهیم، آیا بهتر این نبود که مثلا ماندنی چیزهایی را در راه اتفاقی مییافت مثل همان میخ بلند و یا دبه-ای را میدید که پر از آب است و بدون این که با پیرمردی برخورد کند با فضاسازی، این حس را به مخاطب منتقل میکردیم که اینها با عنایتی الهی بوده که سر راه این کودک قرار گرفته. در هر حال تماشاگر وقتی باقیافه بازیگری ـ که در نقش خضر علیه السلام بازی میکند ـ مواجه میشود، میداند که او خضر علیه السلام نیست و لذا مقاومت میکند.
اصولاً یکی از مسائل مهم و غامض در سینمای دینی همین مسأله است که، بخواهیم به مفاهیم، وجود خارجی و عینی ببخشیم که برای بیننده قابل قبول نیست که این مصداقِ آن مفهوم باشد. برای این مسأله راه حل-هایی پیشنهاد شده؛ از جمله گفته-اند: فیلمساز باید تمثیل را با نگاه امروزی ببیند، پیچیدگی جهان امروز را بیاورد در داستان، حالا یا با هجو یا چند صدایی کردن و پیچیده کردن و برای این راه حل «اورفه ژان کوکتو» را مثال زده-اند که اسطوره را هم ستایش کرده و هم هجو نموده است.
در مورد ارتباط این سه اپیزود همانطور که گذشت در اولی از خاک و زمین شروع میکند و در دومی به راه میافتد و در پی تکامل است تا این که در اپیزود سوم به حقیقت و آسمان دست مییابد.
البته این که این فیلم تا چه حدّ در این راه موفق بوده و آیا از ابتدا یک چنین سیری برای اپیزودها در نظر گرفته شده یا نه؟ باید گفت که این طور نبوده و بنا به گفته فیلمنامه نویس: اپیزود اول را بی آن که به اپیزودهای دیگر فکر کرده باشد، نوشته و سپس بنا به سفارش یکی از دوستانش اپیزود دوم را در قالب فیلمنامه مستقلی در آورده، بعد دیده که با کمی تغییر میتواند آن را در ادامه اپیزود اول قرار دهد. و اپیزود سوم را هم بعدها به آن اضافه کرده است. خودش میگوید: «نمیدانم که چه قدر موفق شده-ام به این هدف برسم و این سه اپیزود تا چه حد با هم مرتبط و مکمل هم هستند».
اما باید گفت فیلم را از نظر ارتباط اپیزودها با یکدیگر میتوان تحمل کرد و اینکه بگوئیم به کلی آنها با یکدیگر نامرتبط-ند سخنی از روی بی-انصافی است.