عبـد عاصـی - در دوران بـــرزخی ...


























در دوران بـــرزخی ...

 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  حماقت هارون ... 

 

http://s9.picofile.com/file/8301939442/H8RUNO_R_RASH3D_1.jpg

http://s9.picofile.com/file/8301939776/BOHLUL_1.gif

http://s8.picofile.com/file/8301940042/ZOBEYDEH_ZANE_H8RUNO_R_RASH3D_1.jpg

 آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد، او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد. در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد، او ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود.
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیاد زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پسند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .
هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد پولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت : این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و گفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .
خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم.

  

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 


نوشته شده در شنبه 96/5/7ساعت 12:19 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  



   کاش میشد یکی از حال ِ دلم عکس میگرفت ... 


  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

تصویر مرتبط
تصویر مرتبط
 
تصویر مرتبط
تصویر مرتبط
 
تصویر مرتبط
نتیجه تصویری برای فقط خدا از دلم خبر داره
 

تو یکی از روستاهای اطراف ما، شخصی در حال نماز خوندن بوده_فرض کنید سی و چند سال قبل- در کنارش کودکی بازی می کرد . طفل بازیگوش به حوض آب سقوط کرده و نماز گزار محترم بجای این که نمازش را قطع کنه و بچه را نجات بده حین نماز و با صدای بلند میگه : الله اکبر ...الله اکبر... شاید یکی بشنوه و کودک معصوم را از آب بیرون بیاره ..
کسی نشنفت و کودک از دست رفت.
راوی این واقعه می گفت : ای کاش می شد مغز آدمی زاده را باز کرد ، شکافت و فعل و انفعالات درون این چنین مغزی را کنکاش کرد ،ودید چه در این سر می گذره وقتی با رویدادی اینگونه روبرو می شه ..
- همون حدود سی سال پیش ، ماه های پایانی جنگ بود . من بواسطه انگی سیاسی از ناحیه خدا نشناسی ،از سپاه اخراج شده بودم . از جبهه نیز بعنوان نیروی کادر محترمانه بیرون رفته بودم .
هنوز دلم با رزمندگان و حال و هوای سنگر ها بود . به صورت آزاد و غیر رسمی رفته بودم غرب کشور، مشغول خدمتی در پشت جبهه بودم . جایی که تا آرمان من که خط مقدم بود فاصله ها داشت . اما باز هم جبهه بود و خدمت.
در همان روزها که قرار بود فرزند سومم بدنیا بیاید و... کمی قبل از موقع با تلفن یکی از دوستان خبر شدم همسرم زایمان کرده و پسرم به دنیا آمده ...در خانه پولی نمانده بود . به همان دوست گفتم پنج هزار تومان از خودش در منزل ببرد برای هزینه های خانه..و آنقدر ذهن وفکرم درگیر جنگ و حواشی آن و عملیات های پی در پی عراق و از دست دادن سرزمین های فتح شده بود که اصلاَ فکر نمی کردم یک زن با دو بچه خردسال و یک نوزاد و آن همه مشکلات چگونه درگیر است .
در حالی که بود و نبود یکی مثل من در جریان جنگ شاید هیچ اثری نداشت.
- دیروز  نوه ام به دنیا آمد . فرزند همان پسر عزیزم که پانزده روز بعد از تولدش تونستم به شهرضا بیام و ببینمش . از همون لحظه اولی  که مادر و پدر این نوزاد فهمیدند قراره بچه دار بشوند تا دیروز که بسلامتی نوزادشان به دنیا آمد نه تنها مادرمهربان و عزیزش ، بلکه پابپا و حتی بیشتر از مادر این پسرم بود که در تمام مراحل با توجه و اهتمام کامل به قضیه بدنیا آمدن بچه اش  چه از لحاظ مادی و بیشتر از منظر معنوی و روحی همراه خانمش بود.

-وقتی در بیمارستان با جمع خانواده منتظر اعلام تولد بودیم و پرستار بدنیا آمدن نوزاد را نوید داد،اشکم سرازیر شد .

یاد تولد همین پسر افتادم و لحظات سختی که مادرش بدون حضور من گذراند...

چه کردیم ما با خانواده هایمان.

چه کردیم با همسرانی که کودک در بغل انتظار کشیدند.

و در همان زمان آقازاده ها در چه وضعیتی بودند و چه نقشه ها برای بهره برداری از جنگ و مملکت و ...در سر داشتند.

ای کاش می شد مغز خودم را در آن زمان بررسی و کندو کاو می کردم .

چی تو سرم بود ؟!!

« با تشکر از وبلاگ عبدالرسول امیری »

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی 

 

نوشته شده در دوشنبه 96/4/26ساعت 12:54 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  


http://s8.picofile.com/file/8295574618/B8DKONAK_TEREK_K8NDAN_2.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8295574900/B8DKONAK_TEREK_K8NDAN_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8295575242/B8DKONAK_TEREK_K8NDAN_5.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8295575450/B8DKONAK_TEREK_K8NDAN_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8295575626/B8DKONAK_TEREK_K8NDAN_3.jpg

 

      یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هرکس بعد از یکدقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است. مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم. سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد. ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. می توانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟

 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

نوشته شده در دوشنبه 96/3/1ساعت 11:15 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 چو ناکس به ده کدخدایی کند ... 

 

http://s8.picofile.com/file/8292713634/AJNABYE_Q8RATGAR_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8292713950/HOK_K8ME_SHEKAMPARAST_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8292714334/AHMADYNEJ8D_V38NYE_IRAN_1.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8292714768/ASB8B_B8ZYE_KUDAKE_FAQ3R_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8292715134/RAHBAR8NE_AADEL_1.jpg

 

 در این خاک زرخیز ایران زمین / نبودند جز مردمی پاک دین 
 همه دینشان مردی و داد بود / وز آن کشور آزاد و آباد بود 
 چو مهر و وفا بود خود کیششان / گنه بود آزار کس پیششان 
 همه بنده? ناب یزدان پاک / همه دل پر از مهر این آب و خاک 
 پدر در پدر آریایی نژاد / ز پشت فریدون نیکو نهاد 
 بزرگی به مردی و فرهنگ بود / گدایی در این بوم و بر ننگ بود 
 کجا رفت آن دانش و هوش ما / که شد مهر میهن فراموش ما 
 که انداخت آتش در این بوستان / کز آن سوخت جان و دل دوستان 
 چه کردیم کین گونه گشتیم خوار؟ / خرد را فکندیم این سان زکار 
 نبود این چنین کشور و دین ما / کجا رفت آیین دیرین ما؟ 
 به یزدان که این کشور آباد بود / همه جای مردان آزاد بود 
 در این کشور آزادگی ارز داشت / کشاورز ، خود خانه و مرز داشت 
 گرانمایه بود آنکه بودی دبیر / گرامی بد آنکس که بودی دلیر 
 نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت / نه بیگانه جایی در این خانه داشت 
 از آنروز دشمن بما چیره گشت / که ما را روان و خرد تیره گشت 
 از آنروز این خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد 
 چو ناکس به ده کدخدایی کند / کشاورز باید گدایی کند 

 

 «مصطفی سر خوش»
 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 


نوشته شده در جمعه 96/2/1ساعت 8:30 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

  درس انسانیت وَ تمدن ... 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید  

 

http://s9.picofile.com/file/8291712534/DARSE_ENS8NYAT_4.jpg

 

http://s9.picofile.com/file/8291712750/DARSE_ENS8NYAT_3.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291712842/DARSE_ENS8NYAT_1.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8291713018/DARSE_ENS8NYAT_2.jpg

 

«پائولو کوئیلو» :  در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد وَ سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد وُ چنگال برنداشته، وَ بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته وَ مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد وَ فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمین? اموال شخصی وَ حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعد? غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند وَ با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. هم? این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی وَ زن راحت، دلگرم‌کننده وُ با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
وَ اینجاست که کمی آن وَرتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند! ... وَ ظرف غذایش را که دست‌ نخورده وَ روی آن یکی میز مانده است! ...
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به هم? کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس وُ احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به هم? این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که هم? ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وَگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچار? اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقط? تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد.
: زمین بهشت می شود...
روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت وَ مسخره کردن دیگران! ... هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس! ...
هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران! ...
هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانى وُ انسانیت! ...
هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست! ...
هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق! ...
هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى ...

 
 

 تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی

 

نوشته شده در دوشنبه 96/1/21ساعت 10:32 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 اگر کرباسچی شهردار بود...  

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

 

http://s7.picofile.com/file/8265781218/Q8L3B8F_EXTEL8SE_V8GOZ8RYE_AML8K_BAA_BAH8YE_MOFT_1.jpg

 

http://s6.picofile.com/file/8265782168/Q8L3B8F_EXTEL8SE_V8GOZ8RYE_AML8K_BAA_BAH8YE_MOFT_2.jpg

 

جدولهای واگذاریها :   ایـنـجـــا 

 

 


 
(((   آفـتـــاب نـیـــوز : سایت معماری‌نیوز که پیشتر گزارش‌هایی درباره رانت‌خواری در شهرداری و شورای شهر تهران منتشر کرده بود، در خبر دیگری با بیان اینکه "بدون هیچگونه جهت‌گیری سیاسی و جناحی، لیست تمامی افراد، تعاونی‌ها، ارگانها، سازمانها و معاونت‌هایی که به هر شکلی در لیست واگذاریهای شهرداری تهران حضور دارند را منتشر می‌کند"، با استناد به نامه سازمان بازرسی، لیستی از افراد و سازمان‌هایی را منتشر کرده است که گفته می‌شود از این رانت برخوردار شده‌اند. )))

 

 آفتاب یزد، سید‌علیرضا‌کریمی : واگذاری های آقای شهردار این روزها نقل محافل است. نگاهی به ارقام تخفیف های قالیباف به برخی اعضای شورای شهر و بعضی اطرافیان خود-هرچند به قول خودشان قانونی می باشد- تعجب آور است اما عجیب تر از آن سکوت رسانه هایی است که تا همین چند روز پیش در خصوص چند فیش حقوقی جیغ بنفش می کشیدند.آری؛ از صدا وسیما بگیرید تا سایت های کم مخاطب مدعی اصولگرایی لام تا کام در مورد اعطای این املاک گرانبها از سوی شهرداری به افراد خاص سخن نمی‌گویند و سکوتی قبرستانی شامل حال شان شده است.
به نظر نگارنده افشاء شدن این قبیل موضوعات اگرچه تلخ است اما از الطاف خفیه الهی بوده است.چرا که برملا کننده کسانی بود که به بهانه حقوق نامتعارف برخی مدیران میانی دولت ،به ناحق جامه وطن پرستی و فساد ستیزی بر تن نموده بودند و اشک تمساح می ریختند تا بتوانند دولت روحانی را زمینگیر نمایند. پیش از این حداقل چندین بار فقط در همین ستون گفته و نوشته شد که نباید به شعارها و افاضات این جماعت در مورد فیش های حقوقی آنچنان اعتماد کرد
چرا که تجربه نشان می‌دهد این افراد شاگرد اول های کلاس ماکیاول هستند و در هر شرایطی برای ایشان هدف، وسیله را توجیه می کند.نشان به آن نشان که در دولت احمدی نژاد انواع و اقسام فساد های ریز و درشت رخ داد ،خاوری فرار کرد، مه آفرید اعدام شد،بابک زنجانی محاکمه گشت، رحیمی به زندان رفت و ... اما از این آقایان پرمدعا صدایی برنخاست.
 اکنون اگر مغلطه ها را به کناری نهیم و گرفتار آن نشویم همه چیز آشکار است. واگذاری هایی که مصداق بارز سوء استفاده از اختیارات قانونی است و جریانی که حاضر نیست در برابر این بی عدالتی آشکار واکنشی نشان دهد. پس بجا است با رجوع به گذشته نه چندان دور در مورد جلز و ولز کردن های رسانه های دلواپس در مورد فیش حقوقی تشکیک نماییم. در حقیقت آن ها بازهم در یک آزمون رفوزه شدند. اگر صداقت و دغدغه مندی‌ای بود بایستی امروز به میان میدان می آمدند و از شهرداری حق وحقیقت را مطالبه می نمودند. درست مثل ماجرای فیش های حقوقی که سر و صدای شان گوش فلک را کر کرده بود و تمام ابزارهای ممکن و غیرممکن را به کار گرفته بودند.
قطعا اگر امروز کرباسچی یا هر چهره اصلاح طلب دیگری شهردار بود ماجرا تا حدود بسیاری متفاوت بود. یعنی مجریان و اخبارگوهای تلویزیون با شوق و ذوق زایدالوصفی از بذل و بخشش های شهرداری سخن می گفتند و رسانه‌های مدعی اصولگرایی تا مرحله نثار فحش‌های رکیک سیاسی به شهردار پیش می رفتند.
بنده امیدوارم مردم این تناقض های مشمئز کننده جماعت فوق را در حافظه تاریخی خود ثبت نمایند و فراموش نکنند فساد ستیزی و برخورد با مفسد برای عده ای فقط ابزار است و نه بیشتر.

 

 برخی نشانی-های مرتبط :

پشت پرده واگذاری های مسکن به مدیران شهری چه بود؟!/مشروع ...

لیست کامل اسامی افراد، تعاونی ها و سازمانها در واگذاری های ...

تخلف نجومی در واگذاری های املاک شهرداری تهران؟! ...

تندگویان: آقای شهردار 50 درصد تخفیف نیست، تخلف است! | ...

در شورای شهر تهران چه خبر است؟/ آقای شهردار آبروی خود را برای ...

 

 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی


نوشته شده در چهارشنبه 95/6/10ساعت 10:35 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 
 

 

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید

دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق مادرشوهر هم بهتروبهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 94/2/1ساعت 8:53 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |


 


 

   ارزشهای ماندگار ... 

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

 

  تهیه وُ تدوین : عـبـــد عـا صـی 

 


نوشته شده در پنج شنبه 93/8/1ساعت 9:47 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |


http://s5.picofile.com/file/8108392834/QES8S_GOZASHT_1.jpeg

  اگر عهد-شکنی بین مردم «زشت وُ قبیح» باشد ...

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم الله الرحمن الرحیم

 سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند:
 _ می خواهیم این مرد را که پدرمان را کشته، قصاص کنید.
امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟
_ من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر این ها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مُرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه-ای زدم وَ او مرد.
امام علی علیه السلام فرمودند: ترا حَـــد میزنم. 
_ سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی به جا گذاشته ؛اگر مرا بکشید، آن گنج از بین میرود ، وَ برادرم هم بعد از من تباه می شود.
امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را می کند؟
مرد به مردم نگاهی کرد وَ گفت این مرد...
امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر، او میخواهد که تو ضامن-اش شوی. ضمانت این مرد را می کنی؟
 بـلـــه. یا امیرالمومنین ! ...
امام فرمودند : تو او را نمی شناسی و اگر فرار کند، ترا حَـــد میزنم! ...
_ من ضمانتش می کنم یا امیرالمومنین.
آن مرد رفت . سه روز گذشت وَ همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود...
 کمی قبل از غروب روز سوم ، آن مرد آمد.  در حالی که خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد:
_ گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانتان هستم تا مرا حَـــد بزنید. امام علی (ع) فرمودند: چه چیزی باعث شد برگردی، درحالی که می توانستی فرار کنی؟
_ ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته ...
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
_ ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته ...
اولاد مقتول بسیار تحت تأثیر قرار گرفتند وَ خدمت امام عرض کردند :

 _ ما از قصاص او گذشتیم...
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
_ می ترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفته ...

وَ اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفته ...

 بازنویسی : عـبـــد عـا صـی  

 منبع : مرجع فوق الذکر

     



 

نوشته شده در شنبه 92/10/21ساعت 5:19 عصر توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

 


http://s4.picofile.com/file/8100227392/HEJRATE_HOSAIN_AZ_MAK_KEH.jpeg

http://s4.picofile.com/file/8100227568/MENAA_ARAF8T_1.jpeg

 

 

  جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید


  بسم الله الرحمن الرحیم

 من آزادمرد کربلا و پیامبر مکتب عاشورا را دیدم که در صحرای منی ، گویی از ورای قرن ها تاریخ، وضعیت امروز ما را می نگرد و خطاب به عالمان دین و متولیان آیین فریاد برمی آورد که :
«...باری این چه وضعیت و چه مصیبتی است که اصحاب درفش و دینار، این زورگویان خودسر بدمنش و چیره دستان بدکنش - به رغم این که مبدا و معادی نمی شناسند و باور ندارند - فرمانروایی یافته و نهاد شریعت را به ازدواج نهاد قدرت درآورده و رسانه های تبلیغی را در اختیار گرفته و به استخدام خویش درآورده و در هر شهر و کوی و برزنی ،سخنوری بر منبر دارند و همه زمان و زمین را به اشغال درآورده و پوشش داده اند و مردمان را - بی هیچ گونه امکان دفاعی - به اسارت گرفته و به بردگی و بندگی کشیده اند ! ارزش ها را دچار ریزش و نیروها را دچار میرش کرده اند؟! »
« خدایا ! تو گواهی و می دانی که دغدغه من نه رقابت در قدرت و نه سبقت در کسب ثروت و شهرت است؛ بلکه بر آنم تا بر بام جامعه پرچم های دین به اهتزاز درآید و در جام جامعه نشانه های اصلاح آشکار شود، مگر تا بندگان خدا آسوده گردند و تعهدات الهی سامان پذیرفته و انجام گیرد و بر زمین نماند.»
« هان ! ای گروه عالمان ! به یاری ما برخیزید و به ما حق دهید؛ چه ، آن که ستمکاران با همه توش و توان بر شما چیره گشته و سخت در خاموشی نور پیامبر می کوشند.»

(تحف العقول،240/1384)
 

 تهیه وَ تدوین : عـبـــد عـا صـی

     


نوشته شده در چهارشنبه 92/8/22ساعت 11:55 صبح توسط عبـد عاصـی| نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >